تبليغاتX
...وبعد فرو می افتم در مسیر یک چشمه...

هویت

 

 

خسته‌ام

خسته‌ام از تکرارهای بی‌هویت که در شاهرگم رسوب کرده‌اند.

 

این‌روزها جز به رفتن نمی‌اندیشم... رفتن ... رفتن ... رفتن !

 

حتی او که چشمهایش بکرترین آواز عشق برایم هست در اندیشه‌ام جز رفتن نمی‌کارد.

راستی آواز دردهایم را به گوش چه کسی بخوانم؟

 

 

 

و چهارپاره‌ای که آمده برای لحظه‌ای:

 

مثل یک بمب خوشه‌ای هستی

روی سقف اتاق می‌افتی

می‌زنی زخم‌های پی‌در‌پی

در شبم اتفاق می‌افتی

 

ترکشت می‌خورد به هر گوشه

می‌خزم زیر دست‌و پای خودم

گریه‌ای تلخ می‌کنم هر شب

مرگ را می‌خرم برای خودم

 

می‌زنم از سکوت شب بیرون

با جنینی که شکل خاطره‌هاست

وقت « کورتاژ» این جنین شده‌است

ترکشی در تن جنین برجاست

 

باورت نیست می‌روم اما

گفته بودم که زود می‌بازی

گفته بودم بگیر دست مرا

پیش از آن که مرا بیندازی

 

 

 

و سپیدی که روییده باز:

 

آدم خوشبختی‌ام

که از اتوبوس‌های سرگردان

آویزان

پا به جهان گذاشته‌ام

و برای اثبات هویتم

فریاد می‌کنم

روزگارم را ...

ملاقات ممنوع

حالم را جا آورده

هرچه هست

میله‌هایی تاب‌نخورده

که ادراکم را به پیشانی برج‌ها

دستبند زده‌است

توطئه

طناب کلفتی‌ست

که آویزانم می‌کند..

من خوشبختم!

 

 

ودر پایانِ این راهِ هنوزنرفته به ابدیتی می‌رسم که بوی شاه‌توت‌های وحشی،حتی، آرامم نمی‌کند !

 

نیز سپاسگزارم از برادر بزرگوارم سعید مطوری که شفاخواهم بود و هست و زلال قلب مهربانش روشنی بخش لحظه‌هایم در دردناک‌ترین زمان‌ها... !

 

پی نوشت:

آن قسمت که قبل از چهارپاره نوشته‌ام شعر نیست.حرفهای معمولی قلبم است.

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 2 تیر1388 موضوع شعر | لينک ثابت


دو سپید!!

 
 

« گذر »

 

چشم‌هات دودو می‌زند

و ستاره آویزان می‌شود از باریکه‌ی لبهات!

عروسک شکسته

در لالایی کودکانه‌ی دستهات

بزرگ می‌شود...

در جنگ  توبا تو

ورد زبان  کوچه‌ها می‌شوی

ومرکز ثقل تمام پل‌هایی که از خاطره‌های کودکی‌ات می گذرند...

با رژه‌ی عنکبوت‌ها

تنیده می‌شوی در تار سیاه

و آوازی نخراشیده از گلوی صدسالگی‌ات

می روید...

 
 
 

 

 

« خوراکی »

 

بوی قانون

تلخ می‌پیچد

دور حنجره‌ی زن

فردا

برای روزنامه‌ها

تغذیه‌ای عالی

متولد می‌شود...

رشد می‌کند

در هراس باورهای  ادویه‌دار

کوچه

آغوش باز می‌کند

می‌بلعد

غذای هر روزه‌اش را...


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 2 خرداد1388 موضوع سپید | لينک ثابت


کابوسی که لجم را در آورده.....

 
 
 
 
 
 

« کابوس»

یک نفر جیغ می‌کشد هر شب، روی اعصاب من پیاده شده

شب‌به‌شب زنده می‌شود در من، از خطوطی که باز ساده شده

می‌کشد پنجه روی آینه‌ها،  زیر تختم   صدای  فریادش

باز جن آمده‌ست و پیکر ترس،  ول شده روی چرخ آزادش

می‌رود سمت انحنای دلم،   می‌خزد از درون من بالا

کبدم را به نیش می‌کشد او، با همان جیغ‌های سربه‌هوا

مثل هرشب برای آخر شب، می‌رسم تا جنون خون‌باران

خون مُرده، کثیف و تلخ و سیاه، از دو دست وقیح شب ریزان

یک نفر جیغ می‌کشد هرشب، دست‌هایش به دور گردن من

توی حلقم پریده لخته‌ی خون، جشن سرخی برای مردن من

راه این خانه را بلد شده‌است، هرشب از تخت من بلند شده

می‌نشیند به‌روی سینه‌ی من، پایش اینجا به خانه بند شده

زیر این تکه‌های بی‌پایان، از سرم می‌پرد هوای خودم

می‌شوم مرده‌ای که پی‌درپی، می‌دوم روی ردِّ پای خودم

یک نفر جیغ ، وای آی آهای...، یک نفر جیغ می‌کشد آری

دست‌هایی که شکل دست من است، بر تنم تیغ می‌کشد آری

 

 « لجبازی »

پاهایم را

نبسته‌ام به حیاط خلوت شب‌هایم

مهرخورده عبوس

و بماند اینکه

بالم را قیچی کرده...نکرده

به جهنم که زنم

لج کرده‌ام هر روز سیگارم را

پشت دستم خاموش کنم

و جای شال گردن

کلاه نه

طناب ببافم

آنطور که می‌چرخی دور خودت

بچرخم دور خودم

لج کرده‌ام

راه نه

بدوم توی خیابان...

با پا نه...روی دست

تمام چاه‌های دنیا را که بگردید

عمیق‌تر از من نیستند...

 

 

 

تمدید مهلت ارسال آثار به :

جایزه‌ی شعر منصور

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 موضوع شعر | لينک ثابت


تعدادی شعر از خودم و......

 

       

          مهلت ارسال آثار به  جا یزه‌ی شعر منصور  تمدید شد.

 

۱

یک عمر مرا نفس کشیدی هر‌شب

با غصه به بن بست رسیدی هر‌شب

بیهوده به نام عشق بازی کردی

گرچه زدلم خیر ندیدی هر‌شب

 

۲

 چندی‌ست که عشق را نمی‌خواهم من

در بند دلم ، اسیر یک آهم من!

صد قصه‌ی نا نگفته دارم با تو...

چون یوسف سر گشته‌ی در چاهم من!

 

۳ 

هی پشت سر هم تو مرا می‌خوانی

هی پشت در خاطره‌ها می‌مانی

از درد دلم بی‌خبری کاین‌گونه:

با زخم زبان قلب مرا می‌رانی

 

۴

ای وای که درد من نمی‌دانی تو!

از شعر دلم غمم نمی‌خوانی تو

ای آن‌که کمر به قتل من می‌بندی

برخیز که عشق را خودِ جانی تو

 

۵

شب، گریه و درد... زندگی یعنی این

با درد نبرد... زندگی یعنی این

سرمشق غروب توی دفترچه‌ی دل

بارانی و سرد.... زندگی یعنی این

 

 شیوا فرازمند

 

 

« زنانه...»

 

درون جاده‌ی چشمت

بی‌کرانگی ست گویا...!

آرام بگیر

در حوالی زنانه‌ی خیس

روی چمن‌های

                 برگشته از

                             عشق‌بازی باد و باران!

...

چشمت

پیچ و خم

بسیار دارد....

 

 

 

 

« نه صلح...»

 

بزرگ می‌شوم

پشت انارستان لبت

خنک می‌شوم روی وسعت شالیزار

و درو می‌شوم

                 داس‌هایی را که

تیز

آب‌دیده

قد می‌کشند زالوهایی مثل دست تاریخ....

خمیده روی اشتباه باستانی زندگی

تا رسوایی کویو *های مرده....

طناب‌پیچ

جمع می‌شود پاهایم

در کوره‌های آدم سوزی

که آدم نه آدم که حوا...

و جن‌هایی را زندگی می‌کنم

                                    در سایه‌ی برنج

...

باختن

       مدرنیته می‌شود

برق می‌اندازد زره جنگ خواه را

وسعت شالیزار داغ می‌شود....

و پیام آخر قد می‌کشد

انارها می‌پوسند...

جنگ، آغاز....

 

شیوا فرازمند

 

 

من اکثرا شعر کلاسیک را می‌پسندم و اصولا با شعر کلاسیک ارتباط بهتری برقرار می‌کنم...مدتهاست با تعدادی از اشعار زنده‌یاد نجمه زارع  در محیط اینترنت آشنا شده‌ام که اکثر این شعرها مرا سخت منقلب کرده‌است.مدتی بود تصمیم داشتم تعدادی را گردآوری کرده و برای دسترسی دوستان در نت بگذارم که خوشبختانه اتفاق افتاد.

مطمئنم این اشعارطبع کلاسیک‌پسند اکثر دوستان شاعر را  به ذوق و شوق خواهد آورد.بی‌گمان نجمه زارع اگر زنده می‌ماند یکی از بهترین شاعران کلاسیک‌سرای ایران می‌توانست باشد.

 

 دانلود نسخه ی الکترونیکی تعدادی از غزلهای زیبای زنده یاد نجمه زارع حجم ۵۴ kb

 

 پی نوشت:

*کویو = کیو = قسمتهایی برجسته در لابه‌لای شالیزارها برای استراحت و غذاخوردن شالیکاران 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 18 فروردین1388 موضوع شعر | لينک ثابت


سال نو

 
..سال نو مبارک..
 
نوروز۱۳۸۸
 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در دوشنبه 26 اسفند1387 موضوع مناسبت | لينک ثابت


در آستانه‌ی بهار

 
 
۱.

برگ سبزی ست تحفه‌ی درویش...

در آستانه‌ی فصل بهار و در آستانه‌ی شکوفه و سبزه و گل قرار داریم.نفس گرم بهار درزمین دمیده می‌شود و خاک خرقه‌ی رخوت و جمود و سردی را در آورده و لباس رنگ‌رنگ به‌تن خواهد کرد.بنفشه‌ها ، پامچال‌ها و سیکلامن‌های وحشی در قایم باشک  با سبزه ها در زیر بوته‌ها و درختان جنگلی سر از جبین خاک به در خواهند آورد و لاله‌های مست بر دشت‌ها و در شیب تپه‌ها خواهند لمید.اگرچه جاودانگی نیست اما بازگشت پرستوها مثل لالایی مخملین کودکی‌هایمان، همیشگی خواهد بود.

         رقص آب چشمه‌ها در زلالی دستهایمان، کوه‌های منتظر برای قدم‌های کودکی «امید» و من که برای دوباره‌ی زندگی پرواز را باز هم تجربه خواهم کرد...بهار، بهار، فصل عاشقانه‌های من!

و گلهای رنگارنگ

هدیه ام به شما برای فصل دوبارگی‌های شاد...

۲.

دو شعر از نینا لاهوتپور

دوستی که صداقت و زلالی‌اش بهارانه است اما همیشگی:

 

"هرمونوتيك"
دارم حشره مي‌شوم
موذيانه مي‌چسبم
زاويه‌ي چارچوب‌ها را
در فرار از دمپايي‌هايي كه هميشه...
هرچه تندتر ميدوم
روي زمينه‌هاي خاكستري
خودم را كمتر به‌جا مي‌آورم.
كسي نيست بگويد :
آقا ... يك بار نگاه كن
از شيشه‌هاي عينك من
كه زير پاي خودم دو نيمه...
يك نيمه دست تو كه
چشمانت را
از چشمانم
فاكتور بگيري
يك نيمه روي زمينه‌ها
تا در تنازع بقا
تو را مثل همان دمپايي
كه با دستانت يكي شده
به‌جا آورم.



"داستان"

شب آرام از راه مي‌رسد
پهن مي شود توي اتاق
لاي دفتر ، كتاب‌ها
خودكار را از انگشتانم مي‌رساند به پيشاني
فشار رگ‌هايم بالا مي‌رود
و داستان از اولين قطره‌هاي خون دماغ
آغاز مي‌شود...
يكي بود ، يكي نبود و
يكي از چشمان خدا هم زلال‌تر
مثل بچگي‌هاي قديسان
با ني‌لبكي پر از كوهستان و گله
پر از بوي علف‌ها
و گوش تا گوش
گوش ماهي‌هاي دربسته
كه تمام درياها را قورت داده‌اند!
يكي بود...
كه ...
...
شب به نيمه مي‌رسد
بخارهاي فنجان در هواي اتاق حل مي‌شوند.
خودكار دست از سرم بر مي‌دارد
نفس‌هاي به شماره افتاده عميق...

انگار اين طرف‌ها
همين نزديكي
يكي بود كه ...
هرگز ...
نبود.

 

۳.

دو شعر از خودم:

 

« ناشی»

 با خیال این‌که

تو

می‌خندی مرا...!

سوار اسب چوبی

                   خاطره‌ها

اگرچه

هیچ بلد نیستم بچگی کنم!

فرقی نمی‌کند...

وقتی که می‌خندی

تمام دنیا

در دست‌های من

                 جا می‌شود...

  

 

  « بی‌خبری‌هایم از ع.....»

 تا اطلاع ثانوی

بی‌خبرم بگذار

عقل از سرم نمی‌پرد

                         می‌پرد؟

و فکر کن

چرا

گل‌هایی

کاشته ای که

نمی‌خواستم بوی تو بدهد

                            که می دهد...

تا وقتی

که بزرگ می‌شوم

همراهی‌ام کن!

نفس بکش اسلحه‌ی طلایی‌ات را

توی مغزم شلیک....

چیزی روی فکرم

سنگینی می‌کند

تیرخلاص را زدی

عقل از سرم نمی‌پرد

                       که می.....

 

۴.

مژده به اهالی شعر شهرستان آستارا

         تعدادی از اعضای انجمن شعر و ادب شهریار آستارا اقدام به تشکیل کانون شعر دیگری در محل سازمان تبلیغات اسلامی نموده‌اند که جلسه‌ی افتتاحیه‌ی آن در روز دوشنبه 5/12/87 برگزارشد.این امر باعث خوشحالی و مسرت خاطر اهالی شعر گشت.وجود کانونهای شعری متعدد به موازات هم موجب پیشبرد و توسعه‌ی کیفی شعر در شهرستان خواهدشد.

        تشکیل این انجمن جدید را به گردانندگان آن تبریک گفته و موفقیتشان را آرزومندم. قطعا این امر نمی‌تواند به معنای گسست و جدایی از انجمن شعروادب شهریار محسوب شود و مسلما این دوستان کمافی السابق در جلسات انجمن شعر شهریار نیز شرکت خواهند نمود.

       در حاشیه‌ی تشکیل این انجمن جدید نمی‌توانم به نکته‌ای اشاره نکنم و از کنار آن بگذرم: موسسان این انجمن برای جلسه‌ی افتتاحیه از اکثر دوستان عضو انجمن شعر شهریار و حتی از افرادی که از همسایگی کوچه‌ی شعر گذر کرده‌اند ویا اصولا با این کوچه  آشنا نیستند دعوت به عمل آورده بودند.اما در این میان برخی از اعضای هیئت امنای انجمن شعر شهریار از جمله خود من را از قلم انداخته‌اند.ظاهرا ما را قابل ندانسته‌اند! البته « دعوت نشدن » به خودی خود اصلا اهمیتی ندارد ولی امیدوارم که قضیه در حد « قابل ندانستن » باشدو بغرنج‌تر و پیچیده‌تر از آن و از روی اهداف دیگری نباشد.

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در جمعه 9 اسفند1387 موضوع متفرقه | لينک ثابت


دو شعر و یک کتاب

 

سلام...

    سپاسگزارم از تمام دوستان مهربان و گرامی که این مدت همراهم بودند....

نسخه‌ی الکترونیکی مجموعه شعر – وقتی تو هستی ، من آسمانم ـ  ، به کوشش آقای دکتر سیاوش ایمانی عزیز آماده شده است..دوستانی که تمایل به خواندن آن دارند می‌توانند از لینک زیر دریافتش کنند....

     نسخه‌ی الکترونیکی دفتر شعر وقتی تو هستی، من آسمانم

     

      و دو شعر تقدیمتان می‌کنم....

 

« در مسیر بی گمان ِ...»

می‌رسد به ابتدای سادگی ،  ارتفاع دست‌های تا خدا

اعتبار تازه  می‌خورد جنون ،  در سکوت کوچه‌های آشنا

دورتر از این شلال قصه‌هام ،  سنگلاخ خفته‌ی جهنمی

ذوب می‌شود به چشم عاشقم ، با دخیل دست‌های بی‌ریا

هیچ و پوچ رازهای ذبح عشق ، عصر جرعه جرعه قهوه‌ی جنون

رقص آفتاب و ماهتاب و ابر ، خلوتی که طعمه می‌کند مرا

عادت دوباره می‌شوم شبی ، نی‌لبک بزن بزن مرا بخوان

تکه تکه کن تمام هستی‌ام ، در مسیر بی‌گمان مبتلا

 

تکه تکه کن تمام هستی‌ام.....

 

 

« سفر که...»

 دراز می‌کشم

روی ریل‌های ایستاده...

می‌روم

        از هفت سالگی‌ام

                             بالا

سفر که بوی تورا دارد

در خوابی که می‌خندیم

                           شبهای هرزه...

نه تو تعطیل می‌شوی

نه من بالا می‌آورم خودم را

دایره می‌شوم با قطاری

که

سوت می‌کشد پشت سر تمام هیجان‌های کودکی...

بماند که

            چقدر گرفتار خواب‌های هم هستیم....

و بال که می‌گشاییم

                     بالا می‌رویم

 آنقدر که

ریل‌ها هم می‌خوابند.....

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 19 بهمن1387 موضوع شعر | لينک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting