تبليغاتX
...وبعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه...

نقد

 

 

 خیال ِ آبی شعر

نگاهی به مجموعه شعر« چرا اینقدراز گریه‌های من لذت می‌بری؟ »

سروده‌ی عبدالرضا شهبازی

 

 

        مجموعه شعر " چرا اینقدر از گریه‌های من لذت می‌بری؟" کاری‌ست ازعبدالرضا شهبازی که توسط انتشارات آئینه‌ی جنوب در سال1384 و در 76 صفحه چاپ شده‌است.

        در این مجموعه شاعر به بررسی احساسات درونی خود و همراهی اطرافش با این حس‌ها پرداخته و مخاطب را به گزینشی احساسی می‌کشد تا ذهنیت‌های بالای شاعر را بفهمد و همراهش بشود.

        تاکید شاعر در اشعار بیشتر بر احساس غم و اندوه خود است که آن را به اجتماع و پیرامونش نیز پیوند می‌زند.در شعرها اندیشه ی عمیقی نیز دیده می‌شود و البته در همین راستا شاعر اعتنای زیادی به غلو واغراق نداشته و تنها آنچه را که حقیقتا حس کرده بیان می‌کند.در واقع شاعر جمع را نیز در شعرها پذیراست.

        بیشتر عاشقانه‌های این مجموعه  به اجتماع هم گریز می‌زند و نشان می‌دهد که احساسات شاعر باز هم به پیرامونش متصل است.

 

ما به بی‌اعتباری جهان عادت کرده‌ایم

این را کسی به ما نگفت:

دیگر خودمان نمی‌خواهیم

چیزی بشنویم

....

ما خودمان دیدیم

که فاصله‌ها

فقط

با مردن پر می‌شوند

تا من به تو برسم

وتو به هرکس که دوستش داری

چه خاطره‌ها که نیمه راه

مرا می‌رسانند به بیراهه

 

(جهان بی اعتبار/ص7)

 

        ذهنیتی که شاعر در این مجموعه برایمان می‌سازد درک احساس اندوه شاعر و تجربه هایش از زندگی‌ست که در تک تک شعرها قدم‌های خود شهبازی دیده می‌شود.مخاطب با شاعر همراه شده و در حرکت موازی با هم هستند.شعر ها حالتی پویا دارند و به نظر من انتقال غم شاعر با همین فرم به خوبی صورت گرفته....

 

        در اکثر شعرها از نظر ساختاری، نحو شعر دستخوش هنجارشکنی شده که البته کمک زیادی به موسیقی درونی شعر می‌کند.قواعد دستوری و ساختمان زبان و جمله خارج از الگوی عادی‌ست و هرچقدر به انتهای مجموعه نزدیک‌تر می‌شویم از مقدار این ساختارشکنی ها کم می‌شود و شاعر به فرم اولیه‌ی جمله برمی‌گردد.

 

موج می‌زند

در چشمانت

شوق دوباره دیدن

....

 

(شوق دوباره دیدن/ص9)

 

 

 

تاب نمی‌آورد

دلم

تابگویی و

من دفن کنم

خودم را

        لای کلمات

 

(قاب آینه/ص48)

 

        دو نمونه‌ی بالا مثالی از خیل این نوع ساختارشکنی‌های نحوی هستند که جابه جایی اجزای جمله به موسیقی شعر نیز کمک کرده‌است.

 

        البته ایجاز در شعرها کم است و معمولا به حذف در شعر ها برنمی‌خوریم.

 

        واژه‌سازی در کارها دیده نمی‌شود و شهبازی با همان واژه‌های کلیشه‌ای شعري پیرامون خود احساسش را بیان کرده و اگرچه این مسئله منطبق شده با پرهیز از ساختن لغات قلنبه و گاه ناخوش آوا اما بهتر می‌بود دایره‌ی واژگانی را گسترش داده و اجازه‌ی ورود کلمات بیشتری به شعرش داده می‌شد.در واقع هنوز ذهن شاعر درگیر واژه‌های شعری‌ست و تلاشی برای واژه‌سازی در کارها دیده نمی‌شود و شاعر کلمات دیگر را نیز بسیار با احتیاط در شعر استفاده کرده که اندک نیز می باشند...مثل:  (ترمینال/ص50) ، (کوچه ای با نام تو /ص64)...

 

 

        کلام شعر در برخی جاها اگرچه به صورت انتزاعی و سوررئال بروز کرده اما مفاهیم را به صورت روان به مخاطب منتقل می‌کند و جاذبه‌ی خوبی دارد.وحدت و انسجام بین سطور در شعرها بالاست و گاه این تصاویر انتزاعی پلی به عینیت می‌زند.

 

در بهاری

که خیابان سرگیجه گرفته

و قوس قزحی

از نگاه تو

کرشمه‌ی تازه‌ای به جهان بخشیده بود

...

(رقص باد/ص13)

 

 

ایستاده ام روبه روی

درختی

که شاخه‌هایش

از شانه ‌هایم شکوفه می‌زنند

 

(سهم من/ص17)

 

        توصیف ها اکثرا با زیبایی و تشبیهات و استعاره همراه است و در کلام شاعرزیبایی دیده می‌شود.بافت شعرها دلنشین است و صنایع شعری به صورت جوششی در کارها آمده و گاه به سمت تکرار تصاویری‌ست که پیشترها بوده و کمی از قدرت شعر می‌کاهد.

 

در ازدحام صدای تو گم می‌شوم

 

(درحوالی آفتاب/ص27)

 

 

 

چونان پرنده ای خیس

در خیال آبی آسمان...

 

....

 

شبیه چراغی بودی

که تاریکی دلم را

روشنی بخشید

 

(ساده/ص33)

 

        نمونه ‌ای از تصاویر تکراری ‌ست که می ‌توانست با هنجار شکنی همراه بشود تا از بار ِ تکرار آن کاسته شود و در برخی شعرها ی دیگر مجموعه هم  دیده می‌شود.بکر نبودن تصاویر این فکر را ایجاد می‌کند که شاعر شاید با محدودیت همراه شده.

 

        در چند مورد انگشت شمار در مجموعه به اشعاری برمی‌خوریم که خود می‌تواند شامل دو یا چند شعر مجزا باشد.با معانی متفاوت که در بستر هرکدام از قسمتها هست.

مثل شعر (آخرخط/ص 23) که این مسئله مربوط می‌شود به ارجاعات درون متنی بدون ِ تطابق با هم و اجازه می‌دهد که مخاطب دو یا چند شعر جدید در آن ببیند.

 

        طبیعت و اجسام بی‌جان در اکثر شعرها همچنان در جایگاه خود هستند و حقیقتا به خودی خود نقش کلیدی در شعر ندارند و در خدمت بیان احساس انسانی شاعر قرار گرفته..

       چند مورد استثنا دیده می‌شود:

 

کوچه ای که هم پای تو

پیر شده است

 

....

 

(کوچه ای با نام تو/ص64)

 

 

تا رقص دوباره موج و

افتادن سنگ ها...

 

...

 

اما من ترسیدم

شاید دریا برای معشوقه‌ای که داشته

امانت کنار شن‌ها گذاشته

 

(تا رقص دوباره موج/ص67)

 

        تشخیص های زیبایی در این‌ها انجام شده که  باعث بالارفتن قوت تصاویر گشته است.

 

 

        تعدادی قرینه سازی هم در چند شعر دیده می‌شود که به زیبایی بافتی و معنایی شعر کمک کرده و این قرینه سازی‌ها محکم و منسجم انجام شده است.

        مثل شعرهای (چقدر ستار/ص42) ، (آوار/ص38)، (غریبانه/ص46) و....

 

        در این مجموعه شاعر توانسته منطقه‌ی زیستی خود راهمراه با تلمیح‌های مربوط به همان مکان به مخاطب تا حدودی معرفی کند که به نوعی شناسه‌ی شاعر را تشکیل می‌دهند.

 

قدم خیر

مادر باستانی لر

بی تو

اسپی کوه

ترانه ی تلخ می‌سراید

در تنهایی سوارانش

 

(قدم خیر/ص59)

 

        که علاوه بر شناسه‌ی مکانی با هنجارشکنی نحوی نیز برخورد می‌کنیم.در شعر(شوق کودکی/ص62) نیز با همین‌گونه مولفه‌ها روبه روایم که به نوعی نوستالوژی را در شاعر به مخاطب نشان می‌دهد.

 

        به طور کل مکاشفه های شهبازی در زیر لفافه ی عشق صورت گرفته و کنایه‌های زیادی در برخی کارها دیده می‌شود..شاعر روح صاف و زلالی را در اشعار جاری کرده که از تفاخر به دور است.

 

        سر آخر اینکه شهبازی می‌تواند در اشعار بعدی از تصاویر کلیشه ای شعری کم‌تر استفاده بکند و گستره ی واژگانی را در شعر مدنظر داشته باشد.

با آرزوی توفیق بیشتر برای عبدالرضا شهبازی....

 

 

نوشته‌ی شیوا فرازمند

 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 2 آبان1388 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


غزل و سپید

 
 آمدم با غزلی از پیش‌ترها.....
  
 

« حس شالي»

در ازدحام فاجعه گم شد شجاعتم

ديگر براي درد نمانده‌است طاقتم

 

تنهايم و غرور مرا زندگي گرفت

اين كوله بار تلخ شكسته‌ست قامتم

 

گفتند عشق قسمت تو نيست تا ابد

آنها نمك زدند به روي جراحتم

 

من مثل حس شالي‌ام و خشم داس‌ها

وقت درو عجيب گرفته شهامتم

 

دل‌تنگم و شبيه غزل‌هام بي‌قرار

با اين غزل عزيز! رسيده نهايتم

 

امشب بيا و رفتن من را نگاه كن

با مردن ستاره ببيني شباهتم!

 

و سپید این روزها.....

 

« دکل برق»

تمام قد

فکر می‌کنم به تو و هیجان دستهات

که خورشید دارد و ماه!

بالانس می‌زنم روی تپه

زیر دکل که برق از سرم بپرد.

فشارم بیفتد روی صفر

تو زانو بزنی

هیجان بیفتد از لای دستهات

با خورشید و ماه که شکل میان من و توست....

تمام قد

بزرگ می‌شوم توی قصه‌هات

و شعرهایی که بوی تند می‌دهد.....

می‌فهمی؟

 

 

پی نوشت:

"دکل برق"خودش می داند که از کجا آمده!...دوستش دارم.

 

 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 21 شهریور1388 موضوع شعر | لينک ثابت


نقد

 
 
 

كنار صبح منتظرم

نگاهی به مجموعه‌ي « عاشقانه‌هاي برف به اسم كوچك» پژمان الماسی‌نیا

 

 

       «عاشقانه‌هاي برف به اسم كوچك» مجموعه‌شعري در 72 صفحه است از شاعر جوان، پژمان‌ الماسي‌نيا كه دومين اثر خود را به چاپ رسانده است. اين اثر شامل 60 قطعه شعر سپيد مي‌باشد كه همگي داراي احساسات خوب و ملموسي هستند. چند اثر اوّليّه‌ي مجموعه، «دوستت دارم»هايي است كه در مخاطب نفوذ مي‌كند و باورپذيري شعر را بالا برده است.

 

...

به‌آرامي

بي‌خوف بسيار برف و بوران‌ها

كه در پيش داريم

دوستت دارم.

 

(دهمين نرگس/ص11)

 

      «دوستت دارم» كه در انتهاي شعر آمده در شعرهاي زيادي از اين مجموعه تكرار مي‌شود و اكثراً پايان‌بندي كار و حرف نهائي شاعر است.

 

      هر شاعري در يك برهه‌ي زماني معمولاً داراي احساسات مشابهي هست كه در حال فوران شعري در اوست و كم‌كم وارد برهه‌هاي ديگر كه مي‌شود، احساساتش نيز حركت مي‌كند. الماسي‌نيا هم از اين فرضيه مبرا نيست و در اين مجموعه‌شعر نيز چنين حالتي ديده مي‌شود و شاعر درگير احساساتي مشابه شده كه آرام‌آرام هرچه‌قدر به جلو پيش مي‌رويم و شعرهاي جلوتر را مي‌خوانيم مانند يك رمان به فصل‌هاي تازه‌تر احساسات شاعر مي‌رسيم.

 

      آن‌چه از اين مجموعه ديده مي‌شود، شاعرانه زيستن الماسي‌نياست. الماسي‌نيا به تمام موقعيّت‌ها شاعرانه نگاه كرده و آن را با سادگي زبان و تصوير بيان مي‌كند.

 

از خيابان كه به كوچه مي‌پيچم

انباشته از بوي تو

گام‌هايم را بلندتر از هميشه برمي‌دارم.

...

 

(پنج تصوير يك آشنايي/ص21)

 

 

 

تو اگر نباشي

 

براي روزهاي رفتن

به اداره‌ي پست

و نوشتن نامت

روي پاکت‌هاي سفيد

 

دلم تنگ مي‌شود...

 

(شنبه‌ها صبح/ص34)

 

      مي‌بينيم كه شاعر حتّي موقعيّت‌هايي مثل راه رفتن و يا به اداره‌ي پست رفتن را شاعرانه نگاه كرده و آن را زندگي كرده است. به‌گونه‌اي كه موقعيّت‌هاي معمولي را با حسّي شعروار پذيرفته و به قلم آورده است.

 

      در برخي از شعرهاي اين مجموعه، سادگي زبان با نوعي تصوير انتزاعي همراه مي‌شود كه فرا روي مخاطب، ايهام و تعابير دلپذيري را ايجاد مي‌كند. كلام شاعر در اين نوع شعرهاي مجموعه سطحي نيست و كليّت شعر، فضايي سوررئال را به تجربه مي‌آورد.

 

قلبت پوشيده از ستاره و مهتابَ‌ست

شب ‌را کنار بزن

پابرهنه بيا!

تنها چند قدم مانده به آفتاب

 

 

كنار صبح

منتظرم.

 

(بانو/ص25)

 

      چند قدم به آفتاب ماندن و نيز شب را كنار زدن و كنار صبح ماندن ايهام‌هايي دارد كه اگر به آن معمولي بخواهيم بنگريم، فضاي غير واقعي را از آن درك مي‌كنيم.

 

      عمر، گل، نامه، نام، پاكت سپيد، فراموش شدن، برف، فصل‌ها... كلمات كليدي بسياري از شعرهاي اين مجموعه هستند كه در طول اين مجموعه به شكل‌هاي مختلف به مخاطب معرفي مي‌شوند. فضاها و كلام شعر، جزئي‌نگر است و سپيدنويسي درستي در اشعار مراعات شده است. مطلب مهم در خصوص برخي از اشعار، رو بودن احساس شاعر است. اگرچه زبان ساده خوب است امّا گاه اين رو بودن به حدّي‌ست كه پايان شعر را بي‌آن‌كه به مخاطب اجازه‌ي انتخاب بدهد مي‌بندد و فضاي بسته در ذهن مخاطب مي‌نشيند.

 

      قرينه‌سازي در برخي از اشعار، خوب اتّفاق افتاده و ناخودآگاه چينش موزيكالي را در لحن و موسيقي دروني شعر به‌وجود آورده است:

 

تو

گلايول‌هاي سپيد را

دوست نداشتي

 

تمام عمر

ياس‌هاي سپيد را

ستايش کرده ‌بودي

 

 

من

فراموش کرده ‌بودم

همه

فراموش کرده ‌بوديم

 

چه زود...

فراموش کرده ‌بوديم.

 

(تدفين در شهرستان/ص52)

 

      قرينه‌هاي رعايت شده در اين شعر به پايان‌بندي كار كمك كرده و بعدترها را به مخاطب نشان مي‌دهد.

 

      انتخاب نام‌هاي اشعار در اين مجموعه پيوستگي جالبي با درون شعرها دارد. بخشي از شعر درواقع نام آن است و حذف نام، خلأ مفهومي در اكثر شعرها ايجاد مي‌كند. تدفين در شهرستان/ص52 - رگبار/ص49 - افرا/ص13 - برج آريو/ص36 - يلدا/ص38 - پلاك52/ص57 - نام كوچكت/ص66 و...

 

      در برخي شعرها فضاهاي خاطره‌گونه بسيار مشخّص است و مثل داستاني كوتاه مخاطب را در روند جريان اتّفاق افتاده قرار مي‌دهد:

 

دو سه روز پيش

از لابه‌لاي سطرهاي «شرق بنفشه»

يک عکس از جواني‌ات

بيرون ريخت

...

 

(بوي اركيده‌ها/ص69)

 

      و اين شعر همين‌گونه با برشي از زندگي ادامه مي‌يابد و در انتها همين خاطره به زندگي كنوني شاعر بسته مي‌شود و داستان را با دلتنگي شاعر به پايان مي‌رساند.

 

      در تعداد كمي از شعرها تلاش براي فضاسازي، مانع موفقيّت شعر شده و اجازه نداده جوشش احساسات نمايان گردد. به‌همين جهت نثرگونگي در چند شعر حس مي‌شود و ذهن مخاطب درگير خروج از متعارف‌هاي زبان مي‌گردد تا شعر را در ذهن بسازد و آن‌گاه از نگاه اصلي شاعر دور مي‌شود.

شاعر در اكثر شعرها طبيعت را در خدمت بيان احساساتش نسبت به توي مخاطب درآورده و با رنگ‌ها و هوا بازي مي‌كند. بنابراين بسيار طبيعي‌ست كه فصل‌ها نقش كليدي براي درك احساس شاعر دارند.

 

الماسي‌نيا بايد تكليف خودش را با انتخاب نوع كلام روشن كند تا به كلامي ايهام‌يافته‌ و منسجم‌تر برسد و موفّقيّت‌هاي بيشتري را در شعر و بيان احساساتش به‌دست آورد. با آرزوي توفيق روزافزون براي الماسي‌نيا.

 

شيوا فرازمند

 

کلیک کنید بر:

 شاعر عاشقانه هاي برف به اسم كوچك در گفتگو با ايلنا


 

نوشته ي شیوا فرازمند در پنجشنبه 5 شهریور1388 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


نقد

    

 نگاهی به مجموعه‌ی شعر" دیگر هم‌بازی ات نمی‌شوم" اثر پژمان الماسی‌نیا

 

دو چشم میشی درشت قشنگ

 

      

 مجموعه‌ی شعر " دیگر هم‌بازی‌ات نمی‌شوم" از شاعر جوان، پژمان الماسی‌نیا ، «تو»نامه‌ای‌ست گشوده در شعرهایی کوتاه و جمله ای.۶۰صفحه شعر کوتاه که توسط انتشارات گلدسته‌ی اصفهان در سال ۸۶ منتشر شده‌است و اولین اثر این شاعر جوان می باشد که اخیرا دومین اثر ایشان به نام "عاشقانه‌های برف به اسم کوچک" نیز چاپ و نشر گردیده است.

       در این مجموعه - دیگر هم‌بازی‌ات نمی‌شوم - تصاویر ملموس جاری در هر شعر موجب همذات‌پنداری مخاطب می‌گردد و آشنایی با لحظه‌های موجود در اشعار نشانگر وجود زندگی عینی در تک تک شعرهای انتزاعی الماسی‌نیا است.

       نداشتن نام در اشعار یکی از ویژگیهای تداوم اشعار، مانند زندگیست.همانگونه که لحظه‌های ما بی‌اسم‌اند .

       ایجاز در شعرها خوب مراعات شده و همین امرباعث در ذهن نشستن اشعار می‌شود آنقدر که حتی با خوانش اول در ذهن جای می‌گیرد و لذتی را که از خواندن شعر باید به انسان بدهد فراهم می‌آورد.

 

گم می‌شوم

در گرگ و میش چشمهایت

 

پاییز ۸۴

 

       جوشش در بطن بیشتر اشعار این مجموعه نمود دارد و همگونی سطرها و فضاها را ایجاد کرده‌است.مضمون‌پردازی در اشعار محدودیت ندارد و واژگان‌ ِ به روز رابطه‌های خوب و منطقی در ذهن مخاطب می‌سازد و به علت رعایت اصل ایجاز و پرهیز از اطاله  و اطناب ساختاری قوی ساخته شده که در دل می‌نشیند.

عاشقانه‌هایی که در چارچوب لحظه‌های واقعی زندگیست.

 

...حالا سالهاست

پشت دیوار اتاق‌ات چشم گذاشته‌ام

تافقط یک‌بار دیگر صدابزنی:

                                    بیا...

بهار ۸۵

 

       با آنکه ارکان جمله‌ها در بیشتر اشعار در جای خود پیاده شده اما بستر شعری زیبایی را فراهم کرده‌است که خاص این‌گونه شعرهای الماسی نیا شده.تغییرات ظاهری و ساختارشکنی های رکنی در کارها کمتر دیده می‌شود و عناصر دیگر شعری در آنها جلوه نمایی می کند.مثل استفاده از جملات معترضه که به جا بوده و زیبایی معنایی خاصی را به آنها بخشیده‌است.

 

 

از میان تمام

بازی های کودکانه مان

تنها

"یادم تورا فراموش"

را

خوب بلد بودی

 

بهار ۸۶

       کلیدهای موجود در شعرها راهنمای تصویری خوبی هستند که تا حدود زیادی موفق به  نشان دادن احساسات شاعر بوده‌اند.عنصر زمان در شعرهای المسی‌نیا فقط در حال و گذشته و آینده خلاصه می‌شود و زمانی مشخص را به مخاطب ارائه نمی‌دهد که البته مورد مثبتی در اشعار است.تنهایی در تک تک شعرها وجود دارد و تلخی این تنهایی به مخاطب هم منتقل می‌شود.

 

من وتلفن

هردو خاموشیم

 

روزهاست کسی

صدایی از ما

نشنیده است.

 

زمستان ۸۵

 

        در این مجموعه ساختاری ایجاد شده که در سرتاسر آن حفظ شده و شاعر با این نوع ساختار در حال زندگی کردن است.ریتم و فضاها ابهام آلود نیستند و ظرافت موجود در آنها توانسته به درون مخاطب به راحتی منتقل بشود.واژه ها همه در خدمتِ رساندنِ احساس ِ شاعر است و کاری به احساسات پس و پیش شعر ندارد.

       یکی از زیبایی‌های  مجموعه نداشتن پیچیدگی فضا و زبان است و مخاطب به زیباترین شکل به شهود می‌رسد و ذهن خود را خسته نمی‌بیند.اتلاف انرژی در درک مفاهیم صورت نگرفته و درک راحت فضاها به مخاطب این امکان را می‌دهد که بتواند تصاویر را به راحتی در ذهن بسازد.

        حائز اهمیت است که گاه سادگی بیش از اندازه ممکن است به علت سهل الوصول کردن شعر برای برخی از مخاطبان خوشایند نباشد.برخی از شعرهای این دفترسکوتی را در کل آن اثر ایجاد می کند.اما من معتقدم که گذار احساس ِ شاعر به مخاطب ،در این مجموعه موفق بوده و قابل تحسین است.شاعر در این مجموعه به دنبال "تو" است و در مقابل‌ ِحس ِنبودنِ بخش بزرگی از خواسته‌اش قرار گرفته و در اکثر دیدگاه‌ها آن را بیان نموده...

        نگاه شاعر به آرایه‌های شعری نگاه کلیشه ای نیست و اصلا در بند آرایه‌ها خودش را اسیر نکرده و مفاهیم را با همان احساسی که به صورت جوششی در درونش ایجاد شده آورده است.رگه هایی از درد، غم، تنهایی ، تلخی، آرزو، زیبایی بصری و عاطفه‌های این‌چنینی در این مجموعه دیده می‌شود.

        ایجاز آنقدر در این‌مجموعه نمود دارد که حتی به تصاویر آن کشیده شده و مقطعی از تصاویر کل را به نمایش می‌گذارد که شبیه قاب عکسی دیده می شود که زمان در آن ایستاده  است و حرکت در آن دیده نمی‌شود.

 

برف می‌بارد

و

انتظار تورا

دفن میکند...

 

پاییز ۸۳ 

        به انتهای این مجموعه که نزدیک می‌شویم چند شعر بلندتر از شعرهای اولی و میانی دیده می‌شوند که باز هم فضای خوبی دارند و همان احساسات شاعر در این قسمت‌ها نیز دیده می‌شود.آنچه که از الماسی‌نیا انتظار داریم خروج از فضاهای احساسی مطلق است تا اندیشه را در آن‌ها بالا ببرد و مخاطب را به هیجانات اجتماعی وارد کند.

       اگرچه فکر می کنم برخی از اشعار این مجموعه می‌توانست از قالب جمله‌ای و کوتاه خارج شده و به فضای بلندتری برسد اما در همین حد هم به عنوان اولین حرکت‌های یک شاعر جوان ، خوب بوده و ماندگاری موفقی دارد.الماسی‌نیا می‌تواند باز هم جلوتر برود و آثار ماندگار و قابل توجهی را بیافریند.

      

   شیوا فرازمند

 

پی نوشت:

کلیک کنید بر....پژمان الماسی‌نیا.....

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 11 مرداد1388 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


هویت

 

 

خسته‌ام

خسته‌ام از تکرارهای بی‌هویت که در شاهرگم رسوب کرده‌اند.

 

این‌روزها جز به رفتن نمی‌اندیشم... رفتن ... رفتن ... رفتن !

 

حتی او که چشمهایش بکرترین آواز عشق برایم هست در اندیشه‌ام جز رفتن نمی‌کارد.

راستی آواز دردهایم را به گوش چه کسی بخوانم؟

 

 

 

و چهارپاره‌ای که آمده برای لحظه‌ای:

 

مثل یک بمب خوشه‌ای هستی

روی سقف اتاق می‌افتی

می‌زنی زخم‌های پی‌در‌پی

در شبم اتفاق می‌افتی

 

ترکشت می‌خورد به هر گوشه

می‌خزم زیر دست‌و پای خودم

گریه‌ای تلخ می‌کنم هر شب

مرگ را می‌خرم برای خودم

 

می‌زنم از سکوت شب بیرون

با جنینی که شکل خاطره‌هاست

وقت « کورتاژ» این جنین شده‌است

ترکشی در تن جنین برجاست

 

باورت نیست می‌روم اما

گفته بودم که زود می‌بازی

گفته بودم بگیر دست مرا

پیش از آن که مرا بیندازی

 

 

 

و سپیدی که روییده باز:

 

آدم خوشبختی‌ام

که از اتوبوس‌های سرگردان

آویزان

پا به جهان گذاشته‌ام

و برای اثبات هویتم

فریاد می‌کنم

روزگارم را ...

ملاقات ممنوع

حالم را جا آورده

هرچه هست

میله‌هایی تاب‌نخورده

که ادراکم را به پیشانی برج‌ها

دستبند زده‌است

توطئه

طناب کلفتی‌ست

که آویزانم می‌کند..

من خوشبختم!

 

 

ودر پایانِ این راهِ هنوزنرفته به ابدیتی می‌رسم که بوی شاه‌توت‌های وحشی،حتی، آرامم نمی‌کند !

 

نیز سپاسگزارم از برادر بزرگوارم سعید مطوری که شفاخواهم بود و هست و زلال قلب مهربانش روشنی بخش لحظه‌هایم در دردناک‌ترین زمان‌ها... !

 

پی نوشت:

آن قسمت که قبل از چهارپاره نوشته‌ام شعر نیست.حرفهای معمولی قلبم است.

 

خوانش این پست توسط عه تای عزیز:

        نوشتار پیوسته ی "هویت" را از پیش نوشت (به مثابه دیباچه) تا انتهای شعر سپید و حتا موخره اختصاری ان متن متصلی میبینم که مضمون واحدی را به زبانهای مختلف شکوه میکند. مقدمه ی این تالیف با رگه های غلیظی از آرایه های زیبای ادبی پهلو به پهلوی شعر یا دست کم نثر موزون بازگوی کاندیشن خاصی از جو روانی حاکم بر گستره ی ویژه ای از اجتماع است که راوی را به عنوان رندمی از آحاد این جمعیت خاص روانکاوی میکند .ملال روانی حاکم بر روح راوی ناشی از سکون و تحجر اکراه به تک اندیشی است. اجباری که مجال و امکان نو شدن و پویش را سلب و حکم به بقای مانداب گند و کهنه ی فضای تنفس میدهد. در چنین فضای خفقانی فشار روانی و بسا فیزیکی وارد به متکلم او را به دم دست ترین راه یعنی فرار از استنشاق سمی که سهمیه روزمره ی اوست وامیدارد . و در این گریز تا انجا مصمم و مصر است که حتا( بکرترین آواز عشق چشمهای او) هم مانع انجام اراده ی فرار نیست . مصداق واقعی (چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق) با این تفاوت که این قحط سالان! بیشتر ازنکه از نان باشد مربوط به احساس بند و زنجیر روان است .
         پس از دیباچه چهار چارپاره منسجم با قوت کافی و سر شار از تبیین عواطف ادامه ی کاوش روانی راوی را بعده میگیرد و بخش دیگری از نیروی تخریبی فشار روحی وارده از ... را اندازه گیری میکند (یا در واقع چارپاره ها متر و میزان و فشار سنج کمیت این کیفیت نابودگرند).بمب خوشه ای "مشبه به" چارپاره اول شیوا هر چقدر از نظر ایجاد موج انفجار و قدرت تخریب از طریق تراکم هوا ضعیف است در عوض از نظرگستردگی سطح تحت پوشش برای وارد کردن زخم و جرح های کشنده ی کوچک و بزرگ وسیع است. اثر تکه های تیز خوشه های بمب (ضد نفر) خوشه ای در تمثیل درست شیوا با درد های کوچک و بزرگ ناشی از زخمهای زبانی-سنتی- مذهبی- سیاسی- فرهنگی- عرفی ...براحتی قابل دیدن است و پدافند این تک های بی وقفه برای شاعر بی پناه ما چیزی و جایی نیست جز خزیدن و پناه بردن به وجود بیدفاع خودش .حس غالب بر او با عنایت به نبود پناهگاه روانی یا قیزیکی ارزو و طلب مرگ با انگیزه ی یافتن ارامش ولو به قیمت سنگین مردن است.
         در روایت تحمل ماجرای تلخ فشار راوی بیکس هراسان از سکوت شب جان به فرار ی می سپارد فراری بیهدف و کور فقط به صرف گریز بی که مقصد معینی در انتظار باشد یا فکر مستاصل راه بجایی برد . انچه همراه راوی بعنوان بخشی از او به هر طرف کشیده می شود کوله بار باور های کهن و اعتقادات سنتی اوست همانها که مسبب و موجد احساس خفقانی هستند که زندگی را به چاه سیاه خفه ای برایش بدل کرده است که حالا دیگر بنظر ترکشی از تردید به ان اصابت کرده و اثری از اعتماد به ان نیست. این کوله ی درونی باید جراحی شود باید با کورتاژ از باور کنده و دور انداخته شود.
         و چاره پاره ی اخر اتمام حجت یا یاداوری یک تهدید قدیمی که اینک یک باور قطعی و معتمد به نفس است. یک تداعی از هشدارهای قبلی یک ایفا و اجرای اخطار های یشین . یاداوری فرصتهای سوخته و شانسهای استفاده نشده قبل از انکه مهلت پایان یابد وکاسه ی صبر به لب اید
گفته بودم بگیر دست مرا...........پیش از انکه مرا بیندازی
         در یک کلام چارپاره در حد نام جوان شیوا فراز مند هست و شعر سپید بعنوان استمرار این رنجنامه اولن چنان انسجام ارگانیکی با کلیت روایت دارد که غیر قابل تفکیک مینماید ثانین علیرغم ایرادات کوچک مضمونی در حد مابقی تالیف و کلیت متن موفق است
با احترام به این اثر و اعتقاد به آفرینش شیوا فرازمند

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 2 تیر1388 موضوع شعر | لينک ثابت


دو سپید!!

 
 

« گذر »

 

چشم‌هات دودو می‌زند

و ستاره آویزان می‌شود از باریکه‌ی لبهات!

عروسک شکسته

در لالایی کودکانه‌ی دستهات

بزرگ می‌شود...

در جنگ  توبا تو

ورد زبان  کوچه‌ها می‌شوی

ومرکز ثقل تمام پل‌هایی که از خاطره‌های کودکی‌ات می گذرند...

با رژه‌ی عنکبوت‌ها

تنیده می‌شوی در تار سیاه

و آوازی نخراشیده از گلوی صدسالگی‌ات

می روید...

 
 
 

 

 

« خوراکی »

 

بوی قانون

تلخ می‌پیچد

دور حنجره‌ی زن

فردا

برای روزنامه‌ها

تغذیه‌ای عالی

متولد می‌شود...

رشد می‌کند

در هراس باورهای  ادویه‌دار

کوچه

آغوش باز می‌کند

می‌بلعد

غذای هر روزه‌اش را...


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 2 خرداد1388 موضوع سپید | لينک ثابت


کابوسی که لجم را در آورده.....

 
 
 
 
 
 

« کابوس»

یک نفر جیغ می‌کشد هر شب، روی اعصاب من پیاده شده

شب‌به‌شب زنده می‌شود در من، از خطوطی که باز ساده شده

می‌کشد پنجه روی آینه‌ها،  زیر تختم   صدای  فریادش

باز جن آمده‌ست و پیکر ترس،  ول شده روی چرخ آزادش

می‌رود سمت انحنای دلم،   می‌خزد از درون من بالا

کبدم را به نیش می‌کشد او، با همان جیغ‌های سربه‌هوا

مثل هرشب برای آخر شب، می‌رسم تا جنون خون‌باران

خون مُرده، کثیف و تلخ و سیاه، از دو دست وقیح شب ریزان

یک نفر جیغ می‌کشد هرشب، دست‌هایش به دور گردن من

توی حلقم پریده لخته‌ی خون، جشن سرخی برای مردن من

راه این خانه را بلد شده‌است، هرشب از تخت من بلند شده

می‌نشیند به‌روی سینه‌ی من، پایش اینجا به خانه بند شده

زیر این تکه‌های بی‌پایان، از سرم می‌پرد هوای خودم

می‌شوم مرده‌ای که پی‌درپی، می‌دوم روی ردِّ پای خودم

یک نفر جیغ ، وای آی آهای...، یک نفر جیغ می‌کشد آری

دست‌هایی که شکل دست من است، بر تنم تیغ می‌کشد آری

 

 « لجبازی »

پاهایم را

نبسته‌ام به حیاط خلوت شب‌هایم

مهرخورده عبوس

و بماند اینکه

بالم را قیچی کرده...نکرده

به جهنم که زنم

لج کرده‌ام هر روز سیگارم را

پشت دستم خاموش کنم

و جای شال گردن

کلاه نه

طناب ببافم

آنطور که می‌چرخی دور خودت

بچرخم دور خودم

لج کرده‌ام

راه نه

بدوم توی خیابان...

با پا نه...روی دست

تمام چاه‌های دنیا را که بگردید

عمیق‌تر از من نیستند...

 

 

 

تمدید مهلت ارسال آثار به :

جایزه‌ی شعر منصور

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 موضوع شعر | لينک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting