
بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام
از بخت بد اسیر توی دیو زاده ام
آرام تر! که خواب مرا تلخ می کنی
دیوانه من که دل به توی دیو داده ام
با قهوه ی قجر به سراغم نیا که من
این روز ها رسیده به پایان جاده ام
من مثل آفتاب لب بام زندگی
در انتهای باور تو ایستاده ام
طوفان نشو که آخراین جاده عشق نیست
من در مسیر خشم تو جان را نهاده ام
از بخت بد وجود من و تو یکی شده ست
بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام
شیوا فرازمند

سلام
برای نوشتن بهانه می خواستم.........
« درد»
درد من درد زخم دیرینه ست درد شب های بی خدا بودن
گم شدن لا به لای افسون ها از شب عاشقی جدا بودن
خاک قلبم ترک ترک شده است گرچه دریا نشسته در چشمم
درد من تاول سیاهی هاست در ره عشق بی صدا بودن!
افق دست های من گم شد در سرابی که چشم من می دید
رقص بارانی اقاقی ها با تب تندش آشنا بودن
نیزه و آفتاب می بینم غرق خون است و ضجه و زنجیر
آه از درد بی خدایی ها آه از غرق در ریا بودن!
عشق قانون اول عشق است اجرت آسمانی دنیا
باید از کوره راه برگشتن رفتن سمت با خدا بودن!!!
« فال» گفتگویی ست بین مرد و فالگیر ..........
« فال»
می کشد در قاب چشمش ردپای آسمان را
بر حریر آسمانش می کشد رنگین کمان را
فال می خواند برایش کولی خورشید بر دوش
فال طوفانی ترین عشقی که لرزانده جهان را
ـ طرح زیبای ستاره در ته فنجان قهوه
آه نقش دختری روییده در خواب زمان را!
فال می خواند برایش: نقش یک شیطان دیگر!
بی خبر او باز هم تسخیر کرده آشیان را!
***
مرد سیگاری به دستش می کشد خود را دوباره
می زند پک لحظه لحظه می کشد قلبی جوان را
***
:یک نفر می آید این بار از مسیر آسمانها
با حضورش تا که خاکستر کند آن بی نشان را
***
مرد می خندد به کولی: فال را باور ندارم.
می کشد اما به چشمش رد پای آسمان را!
« چهار راه»
به چهار راه انفجار می رسی
و جا باز می کنند
نقطه چین های چشم هایت
روی بورد های تبلیغات!
مگر چقدر می توان
هم قد تیر های برق شد؟
و ناگزیر جریان داد
الکترون ها را
در سیم تن ها؟؟؟؟
دیوانه بازی ام گل کرده
فسیل می شوم
درون روزها یی که خیابان هایش
بوی گس دریا می دهد
حالا منتظر علامت عبورم
...
و تو این جا را که رد کردی
پشت دستت را داغ کن
تا باز
در شعرهایم ویراژ ندهی