تبليغاتX
...وبعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه...

غزل...غزل...و زندگی...

 

 

باز هم گذشته ها....نه چندان دور..نه چندان دیر....

 

« بخت»

خانم! سلام! بنده همان اشتباه بخت...

روییده در سیاهی این کوره راه بخت...

خانم! منم که تلخ ترین واژه ی شما م

من،این کنیز گمشده در"چار راه" بخت  

بر من حرام هرچه که خوشبخت می کند

بر من حلال سردی جانکاه  چاه  بخت!

دستم نگیر زخمی ام از سر نوشت خود

آری  نشسته  بر دل  من آه...! آه بخت

پیشانی ام که  پر شده از درد روزگا ر

قلبم  پر از سیاهی  نقش سیاه  بخت

خانم! تمام زندگی ام  وقف  دیگران!

حتی تمام  بودن من در تباه  بخت!

 

« ولگردي»

نشست توي پژو پشت چشم نازك كرد

هواي عاطفه هاي بهاري اش شد سرد

رسيد لحظه ي رفتن به سمت وهم و خيال

 و خوب مانده به رويش لقب: «زن ولگرد»!

خيال كرد ستاره ست و اند زيبايي

و باز يك تنه مانده ست در شب آن مرد

تمام هيبت شب را شكافت با خشمش

نوشت توي نگاهش قصيده اي پر درد

و زد به عمق رگ بي خيالي اش يك شب

نشست توي پژو پشت چشم نازك كرد ...!

 

 

« بازیچه »

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام

از بخت بد اسیر توی دیو زاده ام

آرام تر! که خواب مرا تلخ می کنی

دیوانه من که دل به توی دیو داده ام

با قهوه ی قجر به سراغم نیا که من

این روز ها رسیده به پایان جاده ام

من  مثل آفتاب  لب  بام  زندگی

در انتهای  باور  تو  ایستاده ام

طوفان نشو که آخراین جاده عشق نیست

من در مسیر خشم تو جان را نهاده ام

از بخت بد وجود من و تو یکی شده ست

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 24 شهریور1387 موضوع غزل | لينک ثابت


غزلهايي قديمي

 

« دردي غريب»

باور نمي كنم كه مراجا گذاشتي

اين جا مرا به حال خودم وا گذاشتي

 در وحشت هميشه ي اين كوچه ها مرا

باور نمي كنم كه تو تنها گذاشتي

 دردي غريب بر تن من شعله مي زند

آري مرا در آتش غم ها گذاشتي

 يعني به غير رفتن تو چاره اي نبود؟

رفتي و باز روي دلم پا گذاشتي

 امشب به پلك پنجره ها نور مي شوم

با حس روشني كه در اين جا گذاشتي

 باور نمي كنم كه تو رفتي و بي خيال

اين جا مرا به حال خودم وا گذاشتي

 

  «هميشه ي تنها»

شبيه شعر و غزل ها شبيه دريايي

شبيه قلب مني وهميشه تنهايي

 شكفته زخم شكستن به قلب تو اما

عزيز من تو به اين دردها شكيبايي

 براي حس رسيدن به آبي فردا

در اين حوالي اندوه پر ز معنايي

 مرا براي دل من به قصه ها نسپار

تو خود كه قصه ي نوري شبيه رويايي

 صداي ساكت چشمت دليل رفتن نيست

تو با دو چشم پر از آه من هم آوايي

 دوباره با دل يخ بسته مي پرم سويت

تو مثل خنده ي خورشيد گرم وگيرايي

 تويي تو رويش گل هاي زندگي در من

قصيده اي به بلنداي عشق فردايي

 تو مثل باغ بهاري پر از ترانه و نور

شبيه شعر و غزل ها شبيه دريايي

 

« چشم تو»

ريشه مي زنم به نور  با صداي چشم تو

سبز مي شوم شبي  در هواي چشم تو

 امتداد مي كشم سمت آبي خدا

مي رسم به آفتاب پا به پاي چشم تو

 جرعه جرعه مي شوم در پياله ي دلت

ذره ذره مي شوم آشناي چشم تو

 توسخاوت بهار شاعر اميدو مهر

رقص مي كند كلام با نواي چشم تو

بيت بيت لحظه ها با تو زنده مي شود

جان تازه مي دهدآيه هاي چشم تو

 اي نجابت سپيد سبز و تازه مي شوم

مي رسم به اوج عشق بادعاي چشم تو

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 12 شهریور1387 موضوع غزل | لينک ثابت


خستگی!

 

 خسته ام ! خسته.......

 « رگ خواب»

 

تودردهاي دلم را چه خوب فهميدي

وزخم هاي غرور شكسته را ديدي

 

به دوش خويش كشيدي تمام دردم را

شبي كه زندگي ات را به عشق بخشيدي

 

و پا به پاي دلم مثل يك ترانه شدي

دوباره زنده شدي در تنم درخشيدي

 

شبيه رقص كبوتر به دور گنبد عشق!

ومثل قاصدكي در بهار رقصيدي

 

چقدر تازه شدم با نگاه تو اي خوب!

اگرچه با رگ خواب دلم تو خوابيدي

 

هنوز در شب من رد پاي توست به جا

بيا كه درد دلم را تو خوب فهميدي

 

 

« اي غم ببار»

 

اي غم ببار امشب ، بر شانه ي خيالم

امشب زقلب خسته ، اي غم بپرس حالم

 

دنيا پراز ملال است، وقتي غريبه باشيم

درغربت و غم عشق، مرغي شكسته بالم

 

آهي درون سينه ست، با ديده عهد بسته ست

با اشگ غم نشيند،  بر ديده ي زلالم

 

اي غم ببار، شايد ،از خط عشق دستم

كولي وش اين دل من، با تو گرفته فالم

 

آمد خزان عمرم ، ديگر دمي نمانده

زردم زدرد غربت، آري ببين زوالم!

 

 

 

« زني تنها»

 

امشب كنار پنجره تنها نشسته ست

يك زن كه در چشمش شب يلدا نشسته ست

 

بر هم زده آرامشش را زخم پاييز

 توي مسير سرنوشتش تا نشسته ست!

 

بازيچه ي دست غم است و باز امشب

روي نگاهش گردي از غمها نشسته ست

 

غرق سكوت و خالي از احساس بودن

مثل غباري كه تن دنيا نشسته ست

 

يك پنجره ، يك قلب ، ويران و شكسته

زخمي ترين شعري كه در اينجا نشسته ست

 

 

تا بعد!

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در پنجشنبه 23 خرداد1387 موضوع غزل | لينک ثابت


آرام تر!

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام

از بخت بد اسیر توی دیو زاده ام

آرام تر! که خواب مرا تلخ می کنی

دیوانه من که دل به توی دیو داده ام

با قهوه ی قجر به سراغم نیا که من

این روز ها رسیده به پایان جاده ام

من  مثل آفتاب  لب  بام  زندگی

در انتهای  باور  تو  ایستاده ام

طوفان نشو که آخراین جاده عشق نیست

من در مسیر خشم تو جان را نهاده ام

از بخت بد وجود من و تو یکی شده ست

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام

 

 

 

شيوا فرازمند


 

نوشته ي شیوا فرازمند در چهارشنبه 21 فروردین1387 موضوع غزل | لينک ثابت


كتاب (وقتي تو هستي من آسمانم.)،كار مشتركي از شيوا فرازمند و شيما مولايي فرد

 

سلام!

کتاب شعرم که البته یک دفتر غزل مشترک است و قولش را به بعضی از دوستان داده بودم چاپ شده و هم اکنون تعدادی در دستم است..دوستانی که تمایل به داشتن این کتاب دارند لطفا آدرسشان را برایم به آدرس  زیر  بفرستند ...تا در اسرع وقت کتاب را بفرستم !

 

shivafaraz@yahoo.com

 

 

                          وقتی تو هستی من آسمانم!

 

 و باز غزلی دیگر:  

 

« گريز»

 

چقدر از تو و احساس تو گريزانم

نگو كه با تو بمانم- نگو- نمي مانم

 

شبيه شب شده ام واژه اي پر از وحشت

و با غروب نگاهت رسيد پايانم

 

مگر عروس نفس هاي شرجي ات باشم!

اگرچه سايه ي ترديد مانده در جانم

 

نشسته در تن ذهنم سقوط ثانيه ها

و زير سايه ي وحشت اسير شيطانم!

 

هنوز بوسه ي ابليس يادگار من است

و جنگ مي كند او با خداي ايمانم

 

ميان تلخ ترين اشتباه درماندم

چقدرا ز تو واحساس تو گريزانم

 

تا بعد...

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 3 بهمن1385 موضوع غزل | لينک ثابت


اشتباه بخت!

 
سلام!با غزلی اومدم خدمتتون!

خانم!سلام!بنده همان اشتباه بخت...

روییده در سیاهی این کوره راه بخت...

خانم!منم که تلخ ترین واژه ی شمام

من،این کنیزگم شده در "چار راه" بخت

بر من حرام هرچه که خوشبخت می کند

بر من حلال سردی جانکاه  چاه  بخت!

دستم نگیر زخمی ام از سر نوشت خود

آری  نشسته  بر دل  من آه!.. آه بخت!

پیشانی ام که  پر شده از درد روزگار

قلبم  پر از سیاهی  نقش سیاه  بخت!

خانم! تمام زندگی ام  وقف  دیگران!

حتی تمام  بودن من در تباه  بخت!

 

تا رویایی دیگر....!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در چهارشنبه 25 مرداد1385 موضوع غزل | لينک ثابت


نقاش!

سلام!

بعد از یه دوره ی کم کاری با غزلی اومدم که تقدیمش می کنم به(ن) عزیزم...دوست خوبی که دنیایی پر از عشق و محبت و صمیمیت در قلبش هست..و آسمون نگاهش پر از غم بشریت....! دوستی که توی این مدت خیلی برام زحمت کشیده و من خیلی دوستش دارم....

 « نقاش »

مرا شبیه خودم مثل یک ستاره بکش!

شبیه من که نشد خط بزن دوباره بکش

مرا شبیه خودم در میان آتش و دود

شبیه چشم و دلم غرق صد شراره بکش

و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب

بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش

و زخم های دلم را ببین و بعد از آن

لباس بر تن این قلب بی قواره بکش

بخند!خنده ی تو شعله می زند بر من

بخند و شعله ی من را به یک اشاره بکش

برای بودن من عشق را نشانه بگیر

و خط رد به تن هرچه استخاره بکش

ببین ستاره شدم با تو ای بهانه ی من

مرا شبیه خودم!مثل یک ستاره بکش!

تا بعد....


 

نوشته ي شیوا فرازمند در جمعه 2 تیر1385 موضوع غزل | لينک ثابت


تب انتقام!

سلام!

این دفعه بین پست هام خیلی فاصله افتاد و از همه به خاطر این تاخیر معذرت می خوام!

 

با غزلی اومدم با دنیایی که گاه به سراغم می یاد ولی خیلی زود گذره بدون این که اثر بذاره!!!!

 

« تب »

تبی  شبیه  انتقام  آمده ز راه

و کرده  سادگی  این  دل  مرا  تباه

نشسته روی سر نوشت من شبیه شب

به روی ذهن من کشیده سایه ای سیاه !

وخشکسالی دلم عجب غنیمتی ست

برای آن تبی که کاشت در دلم گناه

میان راه من ببین که چاه کنده است

ومن سقوط می کنم شبی به قعر چاه

هوای شعر من به انتها رسیده باز

تبی شبیه انتقام آمده ز راه !

 

 

تا پستی دیگر...!

 

فلش

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 7 خرداد1385 موضوع غزل | لينک ثابت


تو می آیی

 
سلام!

سیزده بدر خوش گذشت؟؟؟؟

جاتون خالی به من که خیلی خوش گذشت....یه کوهپیمایی حسابی هم داشتیم...

طبیعت زیباست و همیشه آدم رو جذب می کنه..هرچقدر هم که آدم افسرده باشه ؛طبیعت می دونه چه طوری دلها رو شاد کنه...مگه اینکه گاهی بخواد ضرب شستش رو نشون بده......!!!!!

در ضمن می بخشید که تعطیلات کمتر تونستم بهتون سر بزنم.....!

« تو مي آيي»

 

تو در دنياي چشمانت هزاران كهكشان داري

ومي آيي و همراهت بهار نور مي آري

 

غزل باران احساس و دو بيتي هاي چشمانت

به دشت لحظه هاي انتظارم مي شود جاري

 

تو خوب و صاف و ساده ؛ مهربان و پاك و رويايي!

به باغ سينه هامان غنجه غنچه مهر مي باري

 

تبسم مي شوي بر روي لب ها مي زني لبخند

ميان قلب ها گل بوته هاي عشق مي كاري

 

تو مي آيي زسمت جاده هاي جلوه ي اعجاز

تو كه معناي عشق و آيه هاي سبزايثاري

 

تمام زندگي چشم انتظار رويشي زيبا!

تو مي آيي و همراهت بهار نور مي آري

 

تا بعد....!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در دوشنبه 14 فروردین1385 موضوع غزل | لينک ثابت


عيد نوروز 85!

 
سلام!

فرا رسیدن عید نوروز را به همه ی دوستان عزیزم تبریک می گم و امید وارم سال خوبی داشته باشید.

غزلی را تقدیم می کنم:

« چون بهار نيست»

در كوچه هاي شهر شما چون بهار نيست

آن جا براي ماندن من هم قرار نيست

 

حتي هوا- هواي شكست است و مردگي

دل با هواي شهر شما سازگار نيست

 

خاكستري ست رنگ نگاه شما و اين

هرگز براي ما و شما افتخار نيست

 

مجذوب موج خنده ي تان هم نمي شوم

بر خنده هاي سرد شما اعتبار نيست

 

چنگي به دل نمي زند آن حرف هاي عشق

آن جا كه عشق هم به خدا ريشه دار نيست

 

تقصير من كه نيست خدا هم گواه من

در كوچه هاي شهر شماها بهار نيست

 

 تا سال دیگر و آغازی دیگر...


 

نوشته ي شیوا فرازمند در پنجشنبه 25 اسفند1384 موضوع غزل | لينک ثابت


غزل انتحار!

سلام!

ممنونم به خاطر اظهار همدردی همه ی شما دوستان عزیزم!

و باز هم غزلی رو تقدیم می کنم.....

« انتحار»

مرد روي چار پايه ايستاده مانده بود

خاطرات تلخ را به پيش رو نشانده بود

 

روي يك ورق نوشته بود« زندگي نبود

آن سراب كه مرا به سوي غم كشانده بود»

 

اشتباه كرده بود در مسير زندگي

نقش هاي چاه بين راه را نخوانده بود

 

و همين مسير اشتباه مرد را شبي

با ستاره اش به انتهاي خط رسانده بود

 

خسته بوداز سياهي نشسته بر دلش

درد مرد را به سوي چارپايه رانده بود

 ـ ـ ـ

حال آخرين نگاه سست مرد سمت شهر!

دار قطره قطره مرگ در رگش چكانده بود

 

تا بعد...!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 9 اسفند1384 موضوع غزل | لينک ثابت


شعری دیگر

سلام!با شعر دیگری اومدم ....!

« كوچه ها»

روي صندلي غم نشسته است..مردي از نگاه عشق پاك تر

با غرور دست هاي خسته اش..سرنوشت تازه اي ست بارور

جرعه جرعه مي نويسد از بهار ..مي نويسد از زلال آفتاب

مي نويسد از ستاره اي كه باز..استكان نور را كشيده سر

‌‌ـ ـ ـ

خاطرات مرد باز جان گرفت..سمت روز هاي دور پركشيد

سمت كوچه هاي عاشقانه و....مرد بود توي كوچه رهگذر

اشتياق تازه اي به سمت نور..توي دفترش كه ديده مي شود

آتش دوباره اي به رنگ مهر ..مي شود درون مرد شعله ور

ـ ـ ـ

سرنوشت ديگري شده شروع..آفتاب باز توي كوچه هاست

ايستاده ابتداي كوچه ها..مردي از نگاه عشق پاك تر

                                          **********************

داوود هم آپ کرده بعد مدتها..ببینیم چه خبره؟؟

در ضمن به رضا سری بزنید نقدو نظر هم یادتون نره ممنونم از لطفتون

تا رویایی دیگر...!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 9 بهمن1384 موضوع غزل | لينک ثابت


غزل فال!

سلام!

تا زگیها به روز شدنم با تاخیر پیش می یاد....من رو ببخشید!

با يه شعر ديگه  در خدمتتون هستم....!!

« فال»

 در كشد درقاب چشمش رد پاي آسمان را

بر حرير آسمانش  می كشد رنگين كمان را

فال می خواند برايش كولي خورشيد بر دوش

فال طوفاني ترين عشقي كه لرزانده جهان را

_ « طرح زيباي ستاره در ته فنجان قهوه

آه نقش دختري روييده در قاب زمان را»

فال می خواند دوباره:« نقش یک شيطان ديگر

بي خبر او باز هم تسخير كرده آشيان را»

..........

مرد سيگاري به دستش ميكشد خود را دوباره

 می زند پك لحظه لحظه می كشد قلبي جوان را

..........

يك نفر مي آيد اين بار از مسير آسمانها

با حضورش تا كه خاكستر كند آن بي نشان را»

..........

مرد مي خندد دوباره:«فال را باور ندارم»

مي كشد اما به چشمش رد پاي آسمان را!!!!!!!!!!

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در دوشنبه 26 دی1384 موضوع غزل | لينک ثابت


دل تنگم و بي قرار!

 

مي بخشيد كه تو به روز كردنم كمي اختلال پیش اومد.... سلام!

اين روز ها دلم گرفته!!

خبرهاي بد پشت سر هم واقعا دل تنگي مياره!

با يه غزل ديگه در خدمتتون هستم...

« ولگردي»

نشست توي پژو پشت چشم نازك كرد

هواي عاطفه هاي بهاري اش شد سرد

رسيد لحظه ي رفتن به سمت وهم و خيال

و خوب مانده به رويش لقب: زن ولگرد!

خيال كرد ستاره ست و اند زيبايي

و باز يك تنه مانده ست در شب آن مرد

تمام هيبت شب را شكافت با خشمش

نوشت توي نگاهش قصيده اي پر درد

و زد به عمق رگ بي خيالي اش يك شب

نشست توي پژو پشت چشم نازك كرد....!

دلم مثل خزونه!!

راستي اگه تونستيد حتما به وبلاگ سعيد سري بزنيد.وبلاگ جالبي داره وخبر هاي تازه و داغ هم توشه با كلي آدرس و لينك براي عكس و غيره...وبلاگش عاليه و براي دانلود كلي نرم افزار معرفي كرده... من كه از قسمت عكس ها و لينك مربوط به گالري خوشم اومد...باب هر سليقه اي هستش....!

تا روزي ديگر و ديداري ديگر...!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 20 آذر1384 موضوع غزل | لينک ثابت


غزل انتحار

 
سلام!

ممنونم به خاطر اظهار همدردی همه ی شما دوستان عزیزم!

و باز هم غزلی رو تقدیم می کنم.....

« انتحار»

مرد روي چار پايه ايستاده مانده بود

خاطرات تلخ را به پيش رو نشانده بود

 

روي يك ورق نوشته بود« زندگي نبود

آن سراب كه مرا به سوي غم كشانده بود»

 

اشتباه كرده بود در مسير زندگي

نقش هاي چاه بين راه را نخوانده بود

 

و همين مسير اشتباه مرد را شبي

با ستاره اش به انتهاي خط رسانده بود

 

خسته بوداز سياهي نشسته بر دلش

درد مرد را به سوي چارپايه رانده بود

 ـ ـ ـ

حال آخرين نگاه سست مرد سمت شهر!

دار قطره قطره مرگ در رگش چكانده بود

 

تا بعد...!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 12 آذر1384 موضوع غزل | لينک ثابت


هدیه

 

 سلام!

همگي خسته نباشيد!

« هديه »

 در آسمان چشمت پر مي كشم دوبا ره

 تا نزد توبيايم با يك بغل ستاره

 امشب غمي نهفته در زخمه ي سه تارم

 تا چون غزل ببارم با قلب پاره پاره

 اي غنچه ي شكفته در خلوت دل من

 با من ببار نم نم ، بر سوز اين شرا ره

آري!  تمام شعرم تقديم قلبت اي عشق!

 بي منت و بهانه، « بي هيچ استخاره»

 

 

اميد وارم از اين شعرم خوشتون بياد و نظرتون رو هم بگيد ممنون مي شم!البته اين شعرم ما ل هفت سال پيشه!!!!!

         

تا بعد!!!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در پنجشنبه 26 آبان1384 موضوع غزل | لينک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting