تبليغاتX
...وبعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه...

غزل و سپید

 
 آمدم با غزلی از پیش‌ترها.....
  
 

« حس شالي»

در ازدحام فاجعه گم شد شجاعتم

ديگر براي درد نمانده‌است طاقتم

 

تنهايم و غرور مرا زندگي گرفت

اين كوله بار تلخ شكسته‌ست قامتم

 

گفتند عشق قسمت تو نيست تا ابد

آنها نمك زدند به روي جراحتم

 

من مثل حس شالي‌ام و خشم داس‌ها

وقت درو عجيب گرفته شهامتم

 

دل‌تنگم و شبيه غزل‌هام بي‌قرار

با اين غزل عزيز! رسيده نهايتم

 

امشب بيا و رفتن من را نگاه كن

با مردن ستاره ببيني شباهتم!

 

و سپید این روزها.....

 

« دکل برق»

تمام قد

فکر می‌کنم به تو و هیجان دستهات

که خورشید دارد و ماه!

بالانس می‌زنم روی تپه

زیر دکل که برق از سرم بپرد.

فشارم بیفتد روی صفر

تو زانو بزنی

هیجان بیفتد از لای دستهات

با خورشید و ماه که شکل میان من و توست....

تمام قد

بزرگ می‌شوم توی قصه‌هات

و شعرهایی که بوی تند می‌دهد.....

می‌فهمی؟

 

 

پی نوشت:

"دکل برق"خودش می داند که از کجا آمده!...دوستش دارم.

 

 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 21 شهریور1388 موضوع شعر | لينک ثابت


هویت

 

 

خسته‌ام

خسته‌ام از تکرارهای بی‌هویت که در شاهرگم رسوب کرده‌اند.

 

این‌روزها جز به رفتن نمی‌اندیشم... رفتن ... رفتن ... رفتن !

 

حتی او که چشمهایش بکرترین آواز عشق برایم هست در اندیشه‌ام جز رفتن نمی‌کارد.

راستی آواز دردهایم را به گوش چه کسی بخوانم؟

 

 

 

و چهارپاره‌ای که آمده برای لحظه‌ای:

 

مثل یک بمب خوشه‌ای هستی

روی سقف اتاق می‌افتی

می‌زنی زخم‌های پی‌در‌پی

در شبم اتفاق می‌افتی

 

ترکشت می‌خورد به هر گوشه

می‌خزم زیر دست‌و پای خودم

گریه‌ای تلخ می‌کنم هر شب

مرگ را می‌خرم برای خودم

 

می‌زنم از سکوت شب بیرون

با جنینی که شکل خاطره‌هاست

وقت « کورتاژ» این جنین شده‌است

ترکشی در تن جنین برجاست

 

باورت نیست می‌روم اما

گفته بودم که زود می‌بازی

گفته بودم بگیر دست مرا

پیش از آن که مرا بیندازی

 

 

 

و سپیدی که روییده باز:

 

آدم خوشبختی‌ام

که از اتوبوس‌های سرگردان

آویزان

پا به جهان گذاشته‌ام

و برای اثبات هویتم

فریاد می‌کنم

روزگارم را ...

ملاقات ممنوع

حالم را جا آورده

هرچه هست

میله‌هایی تاب‌نخورده

که ادراکم را به پیشانی برج‌ها

دستبند زده‌است

توطئه

طناب کلفتی‌ست

که آویزانم می‌کند..

من خوشبختم!

 

 

ودر پایانِ این راهِ هنوزنرفته به ابدیتی می‌رسم که بوی شاه‌توت‌های وحشی،حتی، آرامم نمی‌کند !

 

نیز سپاسگزارم از برادر بزرگوارم سعید مطوری که شفاخواهم بود و هست و زلال قلب مهربانش روشنی بخش لحظه‌هایم در دردناک‌ترین زمان‌ها... !

 

پی نوشت:

آن قسمت که قبل از چهارپاره نوشته‌ام شعر نیست.حرفهای معمولی قلبم است.

 

خوانش این پست توسط عه تای عزیز:

        نوشتار پیوسته ی "هویت" را از پیش نوشت (به مثابه دیباچه) تا انتهای شعر سپید و حتا موخره اختصاری ان متن متصلی میبینم که مضمون واحدی را به زبانهای مختلف شکوه میکند. مقدمه ی این تالیف با رگه های غلیظی از آرایه های زیبای ادبی پهلو به پهلوی شعر یا دست کم نثر موزون بازگوی کاندیشن خاصی از جو روانی حاکم بر گستره ی ویژه ای از اجتماع است که راوی را به عنوان رندمی از آحاد این جمعیت خاص روانکاوی میکند .ملال روانی حاکم بر روح راوی ناشی از سکون و تحجر اکراه به تک اندیشی است. اجباری که مجال و امکان نو شدن و پویش را سلب و حکم به بقای مانداب گند و کهنه ی فضای تنفس میدهد. در چنین فضای خفقانی فشار روانی و بسا فیزیکی وارد به متکلم او را به دم دست ترین راه یعنی فرار از استنشاق سمی که سهمیه روزمره ی اوست وامیدارد . و در این گریز تا انجا مصمم و مصر است که حتا( بکرترین آواز عشق چشمهای او) هم مانع انجام اراده ی فرار نیست . مصداق واقعی (چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق) با این تفاوت که این قحط سالان! بیشتر ازنکه از نان باشد مربوط به احساس بند و زنجیر روان است .
         پس از دیباچه چهار چارپاره منسجم با قوت کافی و سر شار از تبیین عواطف ادامه ی کاوش روانی راوی را بعده میگیرد و بخش دیگری از نیروی تخریبی فشار روحی وارده از ... را اندازه گیری میکند (یا در واقع چارپاره ها متر و میزان و فشار سنج کمیت این کیفیت نابودگرند).بمب خوشه ای "مشبه به" چارپاره اول شیوا هر چقدر از نظر ایجاد موج انفجار و قدرت تخریب از طریق تراکم هوا ضعیف است در عوض از نظرگستردگی سطح تحت پوشش برای وارد کردن زخم و جرح های کشنده ی کوچک و بزرگ وسیع است. اثر تکه های تیز خوشه های بمب (ضد نفر) خوشه ای در تمثیل درست شیوا با درد های کوچک و بزرگ ناشی از زخمهای زبانی-سنتی- مذهبی- سیاسی- فرهنگی- عرفی ...براحتی قابل دیدن است و پدافند این تک های بی وقفه برای شاعر بی پناه ما چیزی و جایی نیست جز خزیدن و پناه بردن به وجود بیدفاع خودش .حس غالب بر او با عنایت به نبود پناهگاه روانی یا قیزیکی ارزو و طلب مرگ با انگیزه ی یافتن ارامش ولو به قیمت سنگین مردن است.
         در روایت تحمل ماجرای تلخ فشار راوی بیکس هراسان از سکوت شب جان به فرار ی می سپارد فراری بیهدف و کور فقط به صرف گریز بی که مقصد معینی در انتظار باشد یا فکر مستاصل راه بجایی برد . انچه همراه راوی بعنوان بخشی از او به هر طرف کشیده می شود کوله بار باور های کهن و اعتقادات سنتی اوست همانها که مسبب و موجد احساس خفقانی هستند که زندگی را به چاه سیاه خفه ای برایش بدل کرده است که حالا دیگر بنظر ترکشی از تردید به ان اصابت کرده و اثری از اعتماد به ان نیست. این کوله ی درونی باید جراحی شود باید با کورتاژ از باور کنده و دور انداخته شود.
         و چاره پاره ی اخر اتمام حجت یا یاداوری یک تهدید قدیمی که اینک یک باور قطعی و معتمد به نفس است. یک تداعی از هشدارهای قبلی یک ایفا و اجرای اخطار های یشین . یاداوری فرصتهای سوخته و شانسهای استفاده نشده قبل از انکه مهلت پایان یابد وکاسه ی صبر به لب اید
گفته بودم بگیر دست مرا...........پیش از انکه مرا بیندازی
         در یک کلام چارپاره در حد نام جوان شیوا فراز مند هست و شعر سپید بعنوان استمرار این رنجنامه اولن چنان انسجام ارگانیکی با کلیت روایت دارد که غیر قابل تفکیک مینماید ثانین علیرغم ایرادات کوچک مضمونی در حد مابقی تالیف و کلیت متن موفق است
با احترام به این اثر و اعتقاد به آفرینش شیوا فرازمند

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 2 تیر1388 موضوع شعر | لينک ثابت


کابوسی که لجم را در آورده.....

 
 
 
 
 
 

« کابوس»

یک نفر جیغ می‌کشد هر شب، روی اعصاب من پیاده شده

شب‌به‌شب زنده می‌شود در من، از خطوطی که باز ساده شده

می‌کشد پنجه روی آینه‌ها،  زیر تختم   صدای  فریادش

باز جن آمده‌ست و پیکر ترس،  ول شده روی چرخ آزادش

می‌رود سمت انحنای دلم،   می‌خزد از درون من بالا

کبدم را به نیش می‌کشد او، با همان جیغ‌های سربه‌هوا

مثل هرشب برای آخر شب، می‌رسم تا جنون خون‌باران

خون مُرده، کثیف و تلخ و سیاه، از دو دست وقیح شب ریزان

یک نفر جیغ می‌کشد هرشب، دست‌هایش به دور گردن من

توی حلقم پریده لخته‌ی خون، جشن سرخی برای مردن من

راه این خانه را بلد شده‌است، هرشب از تخت من بلند شده

می‌نشیند به‌روی سینه‌ی من، پایش اینجا به خانه بند شده

زیر این تکه‌های بی‌پایان، از سرم می‌پرد هوای خودم

می‌شوم مرده‌ای که پی‌درپی، می‌دوم روی ردِّ پای خودم

یک نفر جیغ ، وای آی آهای...، یک نفر جیغ می‌کشد آری

دست‌هایی که شکل دست من است، بر تنم تیغ می‌کشد آری

 

 « لجبازی »

پاهایم را

نبسته‌ام به حیاط خلوت شب‌هایم

مهرخورده عبوس

و بماند اینکه

بالم را قیچی کرده...نکرده

به جهنم که زنم

لج کرده‌ام هر روز سیگارم را

پشت دستم خاموش کنم

و جای شال گردن

کلاه نه

طناب ببافم

آنطور که می‌چرخی دور خودت

بچرخم دور خودم

لج کرده‌ام

راه نه

بدوم توی خیابان...

با پا نه...روی دست

تمام چاه‌های دنیا را که بگردید

عمیق‌تر از من نیستند...

 

 

 

تمدید مهلت ارسال آثار به :

جایزه‌ی شعر منصور

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 موضوع شعر | لينک ثابت


تعدادی شعر از خودم و......

 

       

          مهلت ارسال آثار به  جا یزه‌ی شعر منصور  تمدید شد.

 

۱

یک عمر مرا نفس کشیدی هر‌شب

با غصه به بن بست رسیدی هر‌شب

بیهوده به نام عشق بازی کردی

گرچه زدلم خیر ندیدی هر‌شب

 

۲

 چندی‌ست که عشق را نمی‌خواهم من

در بند دلم ، اسیر یک آهم من!

صد قصه‌ی نا نگفته دارم با تو...

چون یوسف سر گشته‌ی در چاهم من!

 

۳ 

هی پشت سر هم تو مرا می‌خوانی

هی پشت در خاطره‌ها می‌مانی

از درد دلم بی‌خبری کاین‌گونه:

با زخم زبان قلب مرا می‌رانی

 

۴

ای وای که درد من نمی‌دانی تو!

از شعر دلم غمم نمی‌خوانی تو

ای آن‌که کمر به قتل من می‌بندی

برخیز که عشق را خودِ جانی تو

 

۵

شب، گریه و درد... زندگی یعنی این

با درد نبرد... زندگی یعنی این

سرمشق غروب توی دفترچه‌ی دل

بارانی و سرد.... زندگی یعنی این

 

 شیوا فرازمند

 

 

« زنانه...»

 

درون جاده‌ی چشمت

بی‌کرانگی ست گویا...!

آرام بگیر

در حوالی زنانه‌ی خیس

روی چمن‌های

                 برگشته از

                             عشق‌بازی باد و باران!

...

چشمت

پیچ و خم

بسیار دارد....

 

 

 

 

« نه صلح...»

 

بزرگ می‌شوم

پشت انارستان لبت

خنک می‌شوم روی وسعت شالیزار

و درو می‌شوم

                 داس‌هایی را که

تیز

آب‌دیده

قد می‌کشند زالوهایی مثل دست تاریخ....

خمیده روی اشتباه باستانی زندگی

تا رسوایی کویو *های مرده....

طناب‌پیچ

جمع می‌شود پاهایم

در کوره‌های آدم سوزی

که آدم نه آدم که حوا...

و جن‌هایی را زندگی می‌کنم

                                    در سایه‌ی برنج

...

باختن

       مدرنیته می‌شود

برق می‌اندازد زره جنگ خواه را

وسعت شالیزار داغ می‌شود....

و پیام آخر قد می‌کشد

انارها می‌پوسند...

جنگ، آغاز....

 

شیوا فرازمند

 

 

من اکثرا شعر کلاسیک را می‌پسندم و اصولا با شعر کلاسیک ارتباط بهتری برقرار می‌کنم...مدتهاست با تعدادی از اشعار زنده‌یاد نجمه زارع  در محیط اینترنت آشنا شده‌ام که اکثر این شعرها مرا سخت منقلب کرده‌است.مدتی بود تصمیم داشتم تعدادی را گردآوری کرده و برای دسترسی دوستان در نت بگذارم که خوشبختانه اتفاق افتاد.

مطمئنم این اشعارطبع کلاسیک‌پسند اکثر دوستان شاعر را  به ذوق و شوق خواهد آورد.بی‌گمان نجمه زارع اگر زنده می‌ماند یکی از بهترین شاعران کلاسیک‌سرای ایران می‌توانست باشد.

 

 دانلود نسخه ی الکترونیکی تعدادی از غزلهای زیبای زنده یاد نجمه زارع حجم ۵۴ kb

 

 پی نوشت:

*کویو = کیو = قسمتهایی برجسته در لابه‌لای شالیزارها برای استراحت و غذاخوردن شالیکاران 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 18 فروردین1388 موضوع شعر | لينک ثابت


دو شعر و یک کتاب

 

سلام...

    سپاسگزارم از تمام دوستان مهربان و گرامی که این مدت همراهم بودند....

نسخه‌ی الکترونیکی مجموعه شعر – وقتی تو هستی ، من آسمانم ـ  ، به کوشش آقای دکتر سیاوش ایمانی عزیز آماده شده است..دوستانی که تمایل به خواندن آن دارند می‌توانند از لینک زیر دریافتش کنند....

     نسخه‌ی الکترونیکی دفتر شعر وقتی تو هستی، من آسمانم

     

      و دو شعر تقدیمتان می‌کنم....

 

« در مسیر بی گمان ِ...»

می‌رسد به ابتدای سادگی ،  ارتفاع دست‌های تا خدا

اعتبار تازه  می‌خورد جنون ،  در سکوت کوچه‌های آشنا

دورتر از این شلال قصه‌هام ،  سنگلاخ خفته‌ی جهنمی

ذوب می‌شود به چشم عاشقم ، با دخیل دست‌های بی‌ریا

هیچ و پوچ رازهای ذبح عشق ، عصر جرعه جرعه قهوه‌ی جنون

رقص آفتاب و ماهتاب و ابر ، خلوتی که طعمه می‌کند مرا

عادت دوباره می‌شوم شبی ، نی‌لبک بزن بزن مرا بخوان

تکه تکه کن تمام هستی‌ام ، در مسیر بی‌گمان مبتلا

 

تکه تکه کن تمام هستی‌ام.....

 

 

« سفر که...»

 دراز می‌کشم

روی ریل‌های ایستاده...

می‌روم

        از هفت سالگی‌ام

                             بالا

سفر که بوی تورا دارد

در خوابی که می‌خندیم

                           شبهای هرزه...

نه تو تعطیل می‌شوی

نه من بالا می‌آورم خودم را

دایره می‌شوم با قطاری

که

سوت می‌کشد پشت سر تمام هیجان‌های کودکی...

بماند که

            چقدر گرفتار خواب‌های هم هستیم....

و بال که می‌گشاییم

                     بالا می‌رویم

 آنقدر که

ریل‌ها هم می‌خوابند.....

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 19 بهمن1387 موضوع شعر | لينک ثابت


آرزومند سلامتی ات....

 

سلام...

یادم باشد که برای شبهایم یادی هست... یادم باشدکه یادم نرفته زخم خنجر، یادم باشد دیر یا زود پایانی هست برای تمام راه‌های رفته، نرفته و امتحانی که تمام نمره‌های گرفته‌شده را بر باد می‌دهد جز آزمون انسانیت را... .

این‌روزها ملالی نیست جز درد دوست که نه دعا کردم برایش و نه التماس! فقط آرزو کردم... همین!

 

 « اتاق شعر »

پل‌های تمام جهان

بنا شده

          روی امواج تو

ویلدایی چشم‌هایت

عمیق‌ترین فصل‌ خواب‌های من!

که غرق می‌شود

افسون زنانه‌ام

در دست‌هایت که گرگ

                                گرگ می‌شود

زوزه می‌کشد

انگشتانت

می‌رقصد

روی کلاویه‌های سیاه

                            فقط

پشت به خورشید

سایه می‌شوی

روی پلی که در آغوش کشیده امواجت را

سخت...

سخت....

یادت باشد

پلان آخر

          روی سن...

اتاق شعر

...و پنجره ای که رو به دریا باز نمی‌شود!

 

« جانبازی »

 می‌رود در مسیر پی‌در‌پی ، باز هم در جهات سردرگم

و نفس هاش سخت و ناله‌کنان، بر تنش زخم نیش یک کژدم

 و پر از حس شاعرانه شدن، حسرت رفتن و رها شدنش

حسرت قصه‌های تکراری، قصه‌ی سیب و آدم و گندم!

 مانده در داغ سرخ دستانش، ردی از خون پیکری زخمی

غرق در نیمه‌ی سیاه جهان ، می‌زند داغ بر دل مردم

 اشتیاق بهار تعطیل است، سرعت درد می‌زند بالا

قرعه بر نام مرگ افتاده است، فال تلخی برای بار صدم

 کاش می‌شد ستاره می‌بارید، « بعد از این سالهای جانبازی »

قحطی عشق را ورق می‌زد، مردی از جنس آتش و هیزم!

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 22 دی1387 موضوع شعر | لينک ثابت


شعرهای دلتنگی

 
 
 
« ‌ریا ‌»
 
بازی می کنم
با ورق‌های سیاه‌بازی تو
در خیابانی که
سبز می‌شود درانتهای بلوار منتهی به گورستان
تاب می‌خورم
با جمله‌هایی که
زود
زود
آبستن می‌شوند
از کرم‌هایی که
دروغ دروغ
می‌ریزند
و خنجرهایی که
پشت پشت می‌بارند...
 
 
 

« استفراغ »
 
بالا می‌رود
از ارتفاع بغض‌های گره‌خورده
با سنگفرش کوچه‌های شب‌زده
توی صدای پیچ‌خورده با چشم‌هایی که
رنگ عوض می‌کنند
لنز به لنز
...
لا‌به‌لای هزارتوی نفس‌های متعفن
نفس می‌کشد
بالا می رود... بالا می‌آورد
تو
من
پنجه می‌اندازد
دور گلوی هزاره‌های بخت‌برگشته
در سایه‌هایی که
پشت مژه‌هایی زندگی می‌کنند که هرگز باز نشده‌اند
جیغ می‌کشد
درد
درد
درد
...
حالا برای نفس آخر
تو آماده‌ای....
 
 
 
« آدامسی »
 
خوشه تعارف می‌کنی
به داس
برای دست‌هایی که
سوزن می‌زنند
روزمرگی‌ها را
آجین آجین
چله می‌شوی
روی پله‌هایی
که با قدمهای دیوانگی‌ات قرق شده‌اند
داغ می‌شوی بر شعله های رقاص
با سمفونی تاریکی‌ها
روی بسته‌های آدامس ولو شده در کف اتوبوس
این‌بار
بالا که می‌روی
داس باش!
 
 
 

« فریب »
 
با دشنه‌ي فريب به سمتم که تاختند
آنها مرا زجنس نگاهم شناختند
دشنه نبود چاره و بين من و بهار
آري براي فاصله ديوار ساختند
ديوار هم که تاب نگاه مرا نداشت
آنها ببين از اين‌همه قدرت گداختند
آواره‌تر شدند به ميدان تيرگي
آهنگ بي‌قراري و حسرت نواختند
تصميمشان شکستن فانوس عشق بود
حالا ببين که قافيه را نيز باختند
 
 
 

 « جسد »
 
اين اشتباهي سيه بود: يک مرد زخمي و پردرد
رفت و حريم دلش را در پيش نامرد گسترد
صد وصله از جنس نيرنگ، صد پيله از جنس آتش
صد مرهم از جنس حيله، برداغ او بست نامرد!
يک شب نقاب سياهِ آن دیو بدکار افتاد
دودي شبيه تنفر از چشم او اشک آورد
صد تکه شد قلب آن مرد، ابليس بود آن سياهي
در جان او درد پيچيد، زخمش دوباره عود کرد
فردا که خورشيد برخاست، يک نعش و يک زخم را ديد
يک زخم چرکين و بدبو، يک رد خوني ِ ولگرد !!
 
 
 
« اشک »

تو کز زلال دو چشمم شبانه می‌باری
به من بگو که چرا بی‌بهانه می‌باری؟
ستاره‌ای که دمیدی از آسمان دلم
تو شبنمی که به روی جوانه می‌باری
زنغمه‌ی غم و اندوه هق‌هق‌ات ای اشک
به لحظه لحظه‌ی شعرم ترانه می‌باری
به روی گونه‌ی زردم غبار اندوه است
برای شستن آن عاشقانه می‌باری؟
تجسم همه‌ی درد روح من هستی
از ارغنون دلم جاودانه می‌باری
مجال گفتن شعرم نمانده اما تو
به طبع شعر دلم دانه‌دانه می‌باری....
 
 
 

« مردی که... »

مردی که خواب هر شبش تعبیر عشق است
زخمی نشسته بردلش تقصیر عشق است
پهلوزده غم  بر  تمام  خاطراتش
یعنی: همیشه تا ابد درگیر عشق است
در نقشه‌ی جغرافیای چشمهایش
یک وسعت بی انتها - پامیر عشق - است
آمیزه‌ای از دردوغم ، بغض است و فریاد!
مردی که بر پای دلش زنجیر عشق است
 
 
 
 
 
 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 12 آذر1387 موضوع شعر | لينک ثابت


زندگي؟؟؟؟!!!

 
 
« زنده به گور »
 
دور مي شوم
در امتداد موازي ابروانت....
و گم مي شوم
خيسي چشمانت را
در جاده اي كه به اهورايي درد
ختم مي شود
اين بار
زنده به گور مي كنم
دختر ايلياتي چشمم را
وحشي
وحشي....!
 
 
 
 
 
« خاطره »
 
لهجه ي موجي دريا
با ترانه ي باران
خاطره ي خيس ساحل است
در بندري كه
رقص ماهي ها را
هر روز به تماشا مي نشيند...!
 
 
 
 
 
« غريبه »
 
عمري ست با ترانه ي باران غريبه ام
در حجم خیس خاطره هاتان غريبه ام
 
با جرم عشق بر دل من زخم مي زنيد
گفتید چون که با تب انسان غريبه ام
 
دلتنگم از سكوت پريشان روزگار
من با هجوم سرد زمستان غريبه ام
 
ديگر سكوت مي كنم و باورم شده ست
حتي ميان دشت و بيابان غريبه ام
 
در گرگ و ميش چشم شما تلخ مي شوم
عمري ست چون ميان شمايان غريبه ام
 
 
 
« شبهاي روشن  من »
 
شرجي ترين ترانه ي شبهاي روشني
نازك ترين بهانه تو هر لحظه با مني
 
آيينه پوش شعر و غزلهاي هر شبم!
آخر چرا به بال دلم سنگ مي زني؟
 
با هر طنين قلب تو من زنده مي شوم
ناقوس زندگي به تن دشت و گلشني
 
دريايي دو چشم مرا چند مي خري؟
لايق نگو كه نيست به عشق تو دامني!!
 
در من چكيده باور تو اي اميد محض...
شرجي ترين ترانه ي شبهاي روشني...
 
 
 
«زندگي »
 
كودكي هايم را
با شوق چشم هاي عاطفه ات
پيوند مي زنم
...
زندگي جوانه مي زند...!
 
 
 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 21 مهر1387 موضوع شعر | لينک ثابت


عشق قانون اول عشق است!

 
 

سلام

برای نوشتن بهانه می خواستم.........

 « درد»

درد من درد زخم دیرینه ست           درد  شب های بی خدا  بودن

گم شدن لا به لای افسون ها          از شب  عاشقی جدا  بودن

خاک قلبم ترک ترک شده است        گرچه دریا نشسته در چشمم

درد من تاول سیاهی هاست           در ره عشق بی صدا بودن!

افق دست های من گم شد            در سرابی که چشم من می دید

 رقص   بارانی   اقاقی ها                با تب  تندش  آشنا  بودن

 نیزه  و   آفتاب   می بینم                غرق خون است و ضجه و زنجیر

آه  از درد  بی  خدایی ها                آه از  غرق  در  ریا  بودن!

عشق قانون اول عشق است        اجرت   آسمانی   دنیا

باید از کوره راه برگشتن                 رفتن سمت با خدا بودن!!!

 

 

« فال» گفتگویی ست بین مرد و فالگیر ..........

« فال»

می کشد در قاب چشمش ردپای آسمان را

بر حریر آسمانش می کشد رنگین کمان را

فال می خواند برایش کولی خورشید بر دوش

فال طوفانی ترین عشقی که لرزانده جهان را

ـ طرح زیبای ستاره در ته فنجان قهوه

آه نقش دختری روییده در خواب زمان را!

فال می خواند برایش: نقش یک شیطان دیگر!

بی خبر او باز هم تسخیر کرده آشیان را!

***

مرد سیگاری به دستش می کشد خود را دوباره

می زند پک لحظه لحظه می کشد قلبی جوان را

***

:یک نفر می آید این بار از مسیر آسمانها

با حضورش تا که خاکستر کند آن بی نشان را

***

مرد می خندد به کولی: فال را باور ندارم.

می کشد اما به چشمش رد پای آسمان را!

 

 

« چهار راه»

 این جا را که رد کنی

به چهار راه انفجار می رسی

و جا باز می کنند

نقطه چین های چشم هایت

روی بورد های تبلیغات!

مگر چقدر می توان

هم قد تیر های برق شد؟

و ناگزیر جریان داد

الکترون ها را

در سیم تن ها؟؟؟؟

دیوانه بازی ام گل کرده

فسیل می شوم

درون روزها یی که خیابان هایش

بوی گس دریا می دهد

حالا منتظر علامت عبورم

...

و تو این جا را که رد کردی

پشت دستت را داغ کن

تا باز

در شعرهایم ویراژ ندهی

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در پنجشنبه 27 دی1386 موضوع شعر | لينک ثابت


براي بار چندم...

 

سلام...

تاخير و باز هم تاخير...

براي بار چندم، تصميم گرفتم ديگر ننويسم..اما باز آمدم.نيرويي كه من را به سمت اينجا مي كشد مطمئنا قوي

تر از آن چيزي ست كه مي پنداشتم.

آمدم با دردي كه تمام قلبم را لبريز غم كرده و جامي زهر كه بايد تا آخر سر بكشم.

و سپيدي كه معني آن ما هستيم و غزلي كه خودم هستم:

 

1

براي بار چندم

تكرار مي شوم در بيكرانگي مسموم

 وبا چاقوي زهر آلود هرزه

تكه تكه ميشوم

وپاي درختي كه ميوه هايش‹ من› است دفن مي شوم

براي بار چندم

جيغ مي كشند مرا

تا بار بعدي

سياه مي شوندو سپيد مي شوم

سياه مي شوم و سپيد مي شوند

تكرار مي شويم در بيكرانگي مسموم

چاقو كرم مي شود...بغض مي شوم در حنجره ي زمين

لانه مي شوم

براي بار چندم....

......

و....

درخت آبستن من است!!!

 

 

2

مرا براي شكستن به خود رها نكنيد

براي زنده ي من مرثيه به پا نكنيد

من آن ترنم اندوه و زاده ي دردم

جنين تازه ي دل را زمن جدا نكنيد

پرنده ها همه جا آشيانه مي سازند

به اين پرنده ي روحم شما جفا نكنيد

اگربراي شب خودستاره مي خواهيد

دو چشم بي رمقم را خطا فدا نكنيد

شما كه دل به اميد بهار نسپرديد

مرا براي تغزل دگر صدا نكنيد

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 5 خرداد1386 موضوع شعر | لينک ثابت


روز زن!و(را برای شکستن به خود رها نکنید)

 
سلام!

 می دونم خیلی دیر اومدم..و فکر می کنم اصلا جای هیچ توجیهی هم نباشه..راستش امشب خیلی دلم گرفته..اونقدر که برای خودم هم جای تعجب داره....

دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم...حالا دلیلش مال خودم...نه این که غریبه باشید و نخوام بهتون بگم نه...!نمی گم چون قشنگیش به همین راز بودنشه......!

و دوبیتی دلم که البته خیلی جدید نیست...:

خداوندا بگو باران ببارد

به هر جای دلم یکسان ببارد

مبادا گوشه ای بی آب ماند

مبادا یک طرف طوفان ببارد!

و غزلی:

مرا برای شکستن به خود رها نکنید

برای زنده ی من مرثیه به پا نکنید

من آن ترنم اندوه و زاده ی دردم

جنین تازه ی دل را زمن جدا نکنید

پرنده ها همه جا آشیانه می سازند

به این پرنده ی روحم شما جفا نکنید

اگر برای شب خود ستاره می خواهید

دو چشم بی رمقم را خطا فدا نکنید

شما که دل به امید بهار نسپردید

مرا برای تغزل دگر صدا نکنید.....

راستی خیلی غرق خودم شدم..یادم رفته بود ها...روز زن و روز مادر مبارک!

تا بعد...!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در دوشنبه 26 تیر1385 موضوع شعر | لينک ثابت


غزل و نيمايي!

 
سلام!

می بخشید که دیر به روز کردم...شدیدا بیمار بودم..والبته پرستاری بیماری دیگر هم رویش..!!!!!!!و هنوز هم در تبی غرقم که تمام درونم را آتشفشان کرد ه است...!

و نیمایی ام این بار!

ـ غرورـ

کدام آفرین

ترا راه به بیراهه برده است؟

که این چنین

ـ تلخ،بی بهارـ

سایه به سایه ی غرور

راه می روی؟

در خیال کدامین مدال

پاک باختی

رنگ های زندگی را؟!!!

ویک غزل.......

« بي قراري»

 

ببين براي وجودت چقدر دل تنگ است

و با سكوت حضورم هميشه در جنگ است-

 

كسي كه شعله ي ترديد و درد را پاشيد

به روح ساده و سردم كه بي تو بي رنگ است

 

دل و دماغ ندارم براي قصه شدن!

وپاي رفتن من در مسيرتو لنگ است!

 

نگو كه مثل عزازيلم و اسير خودم..

نگو كه از توو قلبت نصيب من سنگ است

 

ببين كه زرد شد اين صورتم از اين تلخي

اگرچه با شب و روز دلم هما هنگ است

 

بيا شبي به شب شعر من به اسم غزل..

براي از تو سرودن غزل دلم تنگ است


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 22 فروردین1385 موضوع شعر | لينک ثابت


يك رباعي و يك خيال!

 

سلام!

اين روز ها كم تر مي تونم بيام و به روز بشم. به خاطر تاخيرم معذرت مي خوام...!

گرچه به دلم تهمت بسيار زدند

كشتند مرا و قصه ام جار زدند

خوشبخت ترين عاشق اين شهر منم

زيرا كه به حكم تو مرا دار زدند!!!!!!!

گاهي وقت ها فكر مي كنم كاش مي تونستم جور ديگه اي باشم...

جوري كه احساس در من وجود نمي داشت وسنگ مي شدم.

دلم مي خواد دل كسي رو نشكنم.

اما نمي شه گاهي توقع ها جوريه كه مجبور مي شم دل بشكنم!

دلم مي خواد به اون كسي كه دوستم داره ومن هم دوستش دارم

بفهمونم كه اگه ازش دورم و اگه نمي تونم خواسته هاش رو برآورده كنم اون رو

به حساب بي محبتي نذاره.نمي شه...نمي شه...

 

« خيال »

 

فكر مي كنم كه شب ها تلخ مي شوم

تلخ مي شوم

زير دندان هاي تو!

تكه تكه مي جوي ام

ومن دوباره

تلخ مي شوم...

در سيلاني تازه

در بستري كه تو

در آن

روييده اي

فكر مي كنم...!

 

تا بعد....


 

نوشته ي شیوا فرازمند در چهارشنبه 14 دی1384 موضوع شعر | لينک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting