تبليغاتX
...وبعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه...

خاطره

 

 

«زیر باران»

جلوی در، زیر باران ایستاده بود و این‌پا و آن‌پا می‌کرد. آژانس منتظرش بود. موهای سیاهش خیس خیس شده بود و قطره‌های درشت آب روی پیشانی‌اش می درخشید. چشم‌های غمگین و زیبایش را مرتب از سمت من به سمت ساک حرکت می‌داد... گفت: «وضعم رو می‌بینی؟».

نمی توانستم چشم از او بردارم. ساک را که به دستش دادم مثل همیشه خندید و بعد آرام پرسید: «چی توش گذاشتی؟» خندیدم، جواب دادم: «چیز خاصی نیست... توی ماشین که نشستی نگاش کن». باز هم خندید و گفت: «کاری نداری؟». نمی‌توانستم چشم از او بردارم؛ با لبخند جواب دادم: «نه.. فقط مواظب خودت باش و فراموش نکن.. یادت نره....» خواست برود، برای بار دوم پرسید: «بگو دیگه چی توش گذاشتی؟» و من یکی یکی گفتم. گفت: «مطمئن؟..چیز دیگه ای توش نیست.. یه‌وقت......» و من خجالت کشیدم بگویم، چرا دلم را هم....!

شوخی‌اش گل کرده بود. مثل وقت‌هایی که بار غم باعث شوخی کردنش می‌شد و من مرتب می‌خندیدم. دستش را بالا آورد و انگشت اشاره‌اش را نشان داد و گفت: « یادت نره... به انگشتت نخ ببند ...» و ریز خندید. آرام گفتم: «چقدر لاغرشدی....». گفت: «آره دیگه.. می‌دونی که!»

پای رفتن نداشت. آژانس منتظر بود. باران درشت درشت و بی‌امان می‌بارید. توی وجودم غوغا بود. برای بار بعدی پرسید: «کاری نداری؟» و بلافاصله ادامه داد: «حتما بهت زنگ می‌زنم... مواظب خودت باش!»

بی‌طاقت شده بودم، ایستادم به تماشایش. سوار ماشین شد؛ برگشت و نگاهم کرد. دستش را برای خداحافظی بالا آورد؛ خیلی عجله داشت. بعد از رفتنش به دو بالا آمدم و سریع به موبایلش زنگ زدم. گوشی را که برداشت صدای گرم، آرام و غمگینش ریخت توی وجودم. گفتم: «می‌خواستم بگم که تنها نیستی، باهاتم، یادت نره...» و تلخ جواب داد: «فعلا که تنهام...!» داغ شدم، لرزیدم... «تورو خدا اینجور نگو...» به خدا سپردمش...

گوشی را که گذاشتم ریز ریز باریدم...

 

« هیچ جا قشنگ نیست»

 بعد از تو

هیچ کس نمی‌تواند

روی خط کشی‌های ذهنم راه برود

و خط قرمزهای عبور ممنوع  را

- غیر از تو -

نمی‌تواند نادیده بگیرد کسی...!

مگر نه اینکه

دانه پاشیدی

برای پرنده‌ی دلم

مگر نه اینکه

دستم را فشردی

« همیشه با توام »

که گفتم...

مگر نه اینکه خواب هایم شدی

کابوست شدم ـ  به شوخی ـ...

حالا بعد از تو

هیچ جا قشنگ نیست...!

 

خاطره و شعر با ویرایش مجدد


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 4 آبان1387 موضوع خاطره | لينک ثابت


مادر بزرگ من!

 

سلام!

راستش نمی دونم چه جوری شروع کنم...

مادر بزرگم هفته ی پیش به آ سمون رفت و من رو با خاطراتش تنها گذاشت!

امروز یه ترانه ای رو که 11 سال پیش تو عالم نوجوانی ام براش سروده بودم می نویسم و تقدیمش می کنم به همه ی مادر بزرگ های شما عزیزان چه در کنارتون باشند چه نباشند

کاش همیشه قدرشون رو بدونیم

 

« مادربزرگ من»

چه رنگارنگه دنیات،چه شورو حالی داره

یه قسمتش زمستون، یه قسمتش بهاره

مادر بزرگ نازم، چه عشقی داره دنیات

پرنده رنگ آفتاب، پریده توی چشمات

عجب هوایی داره، د نیای رنگارنگت

کبوتری نشسته، تو خلوت قشنگت

یه شاخه ی پر از عشق، میون شاخ و برگات

پر می کشه شاپرک، میون دشت گلهات

بهار دنیای تو، پر از شوق رسیدن

نقاش آرزوهات،پر از حس کشیدن

پر از برف سفیده، زمستون دنیاهات

سپیدی برف اون، چکیده روی موهات

چه رنگارنگه دنیات، رنگین کمونه دنیات

شادی داره غم داره ، تلخ و شیرینه دنیات

و یه غزل رو هم تقدیم می کنم به همه ی شما دوستان..

شاید آشنا باشه براتون..بچه هایی که توی کنگره ی در سایه ی غزل شرکت کرده اند(سال 1382) شاید من رو با این شعر به یاد بیارند....شاید هم نه....

 

« بخوان»

ببین که غرق سکوتی سفالی ام با تو!

پر از طراوت باران ‌‌! شمالی ام با تو

تو مثل پاکی آبی ببار برتن من

که من صداقت سر سبز شالی ام با تو

تو از اهالی عشقی تغزلت زیباست

نشسته عاطفه در قاب خالی ام با تو

شکسته غربت دل را سرود چشمانت

و با ترنم چشمت چه حالی ام با تو!

بخوان برای دل من ترانه ای از عشق

بخوان که غرق سکوتی سفالی ام با تو!

تا بعد....!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 2 اسفند1384 موضوع خاطره | لينک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting