تبليغاتX
...وبعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه...

نقد

 

 

 خیال ِ آبی شعر

نگاهی به مجموعه شعر« چرا اینقدراز گریه‌های من لذت می‌بری؟ »

سروده‌ی عبدالرضا شهبازی

 

 

        مجموعه شعر " چرا اینقدر از گریه‌های من لذت می‌بری؟" کاری‌ست ازعبدالرضا شهبازی که توسط انتشارات آئینه‌ی جنوب در سال1384 و در 76 صفحه چاپ شده‌است.

        در این مجموعه شاعر به بررسی احساسات درونی خود و همراهی اطرافش با این حس‌ها پرداخته و مخاطب را به گزینشی احساسی می‌کشد تا ذهنیت‌های بالای شاعر را بفهمد و همراهش بشود.

        تاکید شاعر در اشعار بیشتر بر احساس غم و اندوه خود است که آن را به اجتماع و پیرامونش نیز پیوند می‌زند.در شعرها اندیشه ی عمیقی نیز دیده می‌شود و البته در همین راستا شاعر اعتنای زیادی به غلو واغراق نداشته و تنها آنچه را که حقیقتا حس کرده بیان می‌کند.در واقع شاعر جمع را نیز در شعرها پذیراست.

        بیشتر عاشقانه‌های این مجموعه  به اجتماع هم گریز می‌زند و نشان می‌دهد که احساسات شاعر باز هم به پیرامونش متصل است.

 

ما به بی‌اعتباری جهان عادت کرده‌ایم

این را کسی به ما نگفت:

دیگر خودمان نمی‌خواهیم

چیزی بشنویم

....

ما خودمان دیدیم

که فاصله‌ها

فقط

با مردن پر می‌شوند

تا من به تو برسم

وتو به هرکس که دوستش داری

چه خاطره‌ها که نیمه راه

مرا می‌رسانند به بیراهه

 

(جهان بی اعتبار/ص7)

 

        ذهنیتی که شاعر در این مجموعه برایمان می‌سازد درک احساس اندوه شاعر و تجربه هایش از زندگی‌ست که در تک تک شعرها قدم‌های خود شهبازی دیده می‌شود.مخاطب با شاعر همراه شده و در حرکت موازی با هم هستند.شعر ها حالتی پویا دارند و به نظر من انتقال غم شاعر با همین فرم به خوبی صورت گرفته....

 

        در اکثر شعرها از نظر ساختاری، نحو شعر دستخوش هنجارشکنی شده که البته کمک زیادی به موسیقی درونی شعر می‌کند.قواعد دستوری و ساختمان زبان و جمله خارج از الگوی عادی‌ست و هرچقدر به انتهای مجموعه نزدیک‌تر می‌شویم از مقدار این ساختارشکنی ها کم می‌شود و شاعر به فرم اولیه‌ی جمله برمی‌گردد.

 

موج می‌زند

در چشمانت

شوق دوباره دیدن

....

 

(شوق دوباره دیدن/ص9)

 

 

 

تاب نمی‌آورد

دلم

تابگویی و

من دفن کنم

خودم را

        لای کلمات

 

(قاب آینه/ص48)

 

        دو نمونه‌ی بالا مثالی از خیل این نوع ساختارشکنی‌های نحوی هستند که جابه جایی اجزای جمله به موسیقی شعر نیز کمک کرده‌است.

 

        البته ایجاز در شعرها کم است و معمولا به حذف در شعر ها برنمی‌خوریم.

 

        واژه‌سازی در کارها دیده نمی‌شود و شهبازی با همان واژه‌های کلیشه‌ای شعري پیرامون خود احساسش را بیان کرده و اگرچه این مسئله منطبق شده با پرهیز از ساختن لغات قلنبه و گاه ناخوش آوا اما بهتر می‌بود دایره‌ی واژگانی را گسترش داده و اجازه‌ی ورود کلمات بیشتری به شعرش داده می‌شد.در واقع هنوز ذهن شاعر درگیر واژه‌های شعری‌ست و تلاشی برای واژه‌سازی در کارها دیده نمی‌شود و شاعر کلمات دیگر را نیز بسیار با احتیاط در شعر استفاده کرده که اندک نیز می باشند...مثل:  (ترمینال/ص50) ، (کوچه ای با نام تو /ص64)...

 

 

        کلام شعر در برخی جاها اگرچه به صورت انتزاعی و سوررئال بروز کرده اما مفاهیم را به صورت روان به مخاطب منتقل می‌کند و جاذبه‌ی خوبی دارد.وحدت و انسجام بین سطور در شعرها بالاست و گاه این تصاویر انتزاعی پلی به عینیت می‌زند.

 

در بهاری

که خیابان سرگیجه گرفته

و قوس قزحی

از نگاه تو

کرشمه‌ی تازه‌ای به جهان بخشیده بود

...

(رقص باد/ص13)

 

 

ایستاده ام روبه روی

درختی

که شاخه‌هایش

از شانه ‌هایم شکوفه می‌زنند

 

(سهم من/ص17)

 

        توصیف ها اکثرا با زیبایی و تشبیهات و استعاره همراه است و در کلام شاعرزیبایی دیده می‌شود.بافت شعرها دلنشین است و صنایع شعری به صورت جوششی در کارها آمده و گاه به سمت تکرار تصاویری‌ست که پیشترها بوده و کمی از قدرت شعر می‌کاهد.

 

در ازدحام صدای تو گم می‌شوم

 

(درحوالی آفتاب/ص27)

 

 

 

چونان پرنده ای خیس

در خیال آبی آسمان...

 

....

 

شبیه چراغی بودی

که تاریکی دلم را

روشنی بخشید

 

(ساده/ص33)

 

        نمونه ‌ای از تصاویر تکراری ‌ست که می ‌توانست با هنجار شکنی همراه بشود تا از بار ِ تکرار آن کاسته شود و در برخی شعرها ی دیگر مجموعه هم  دیده می‌شود.بکر نبودن تصاویر این فکر را ایجاد می‌کند که شاعر شاید با محدودیت همراه شده.

 

        در چند مورد انگشت شمار در مجموعه به اشعاری برمی‌خوریم که خود می‌تواند شامل دو یا چند شعر مجزا باشد.با معانی متفاوت که در بستر هرکدام از قسمتها هست.

مثل شعر (آخرخط/ص 23) که این مسئله مربوط می‌شود به ارجاعات درون متنی بدون ِ تطابق با هم و اجازه می‌دهد که مخاطب دو یا چند شعر جدید در آن ببیند.

 

        طبیعت و اجسام بی‌جان در اکثر شعرها همچنان در جایگاه خود هستند و حقیقتا به خودی خود نقش کلیدی در شعر ندارند و در خدمت بیان احساس انسانی شاعر قرار گرفته..

       چند مورد استثنا دیده می‌شود:

 

کوچه ای که هم پای تو

پیر شده است

 

....

 

(کوچه ای با نام تو/ص64)

 

 

تا رقص دوباره موج و

افتادن سنگ ها...

 

...

 

اما من ترسیدم

شاید دریا برای معشوقه‌ای که داشته

امانت کنار شن‌ها گذاشته

 

(تا رقص دوباره موج/ص67)

 

        تشخیص های زیبایی در این‌ها انجام شده که  باعث بالارفتن قوت تصاویر گشته است.

 

 

        تعدادی قرینه سازی هم در چند شعر دیده می‌شود که به زیبایی بافتی و معنایی شعر کمک کرده و این قرینه سازی‌ها محکم و منسجم انجام شده است.

        مثل شعرهای (چقدر ستار/ص42) ، (آوار/ص38)، (غریبانه/ص46) و....

 

        در این مجموعه شاعر توانسته منطقه‌ی زیستی خود راهمراه با تلمیح‌های مربوط به همان مکان به مخاطب تا حدودی معرفی کند که به نوعی شناسه‌ی شاعر را تشکیل می‌دهند.

 

قدم خیر

مادر باستانی لر

بی تو

اسپی کوه

ترانه ی تلخ می‌سراید

در تنهایی سوارانش

 

(قدم خیر/ص59)

 

        که علاوه بر شناسه‌ی مکانی با هنجارشکنی نحوی نیز برخورد می‌کنیم.در شعر(شوق کودکی/ص62) نیز با همین‌گونه مولفه‌ها روبه روایم که به نوعی نوستالوژی را در شاعر به مخاطب نشان می‌دهد.

 

        به طور کل مکاشفه های شهبازی در زیر لفافه ی عشق صورت گرفته و کنایه‌های زیادی در برخی کارها دیده می‌شود..شاعر روح صاف و زلالی را در اشعار جاری کرده که از تفاخر به دور است.

 

        سر آخر اینکه شهبازی می‌تواند در اشعار بعدی از تصاویر کلیشه ای شعری کم‌تر استفاده بکند و گستره ی واژگانی را در شعر مدنظر داشته باشد.

با آرزوی توفیق بیشتر برای عبدالرضا شهبازی....

 

 

نوشته‌ی شیوا فرازمند

 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 2 آبان1388 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


نقد

 
 
 

كنار صبح منتظرم

نگاهی به مجموعه‌ي « عاشقانه‌هاي برف به اسم كوچك» پژمان الماسی‌نیا

 

 

       «عاشقانه‌هاي برف به اسم كوچك» مجموعه‌شعري در 72 صفحه است از شاعر جوان، پژمان‌ الماسي‌نيا كه دومين اثر خود را به چاپ رسانده است. اين اثر شامل 60 قطعه شعر سپيد مي‌باشد كه همگي داراي احساسات خوب و ملموسي هستند. چند اثر اوّليّه‌ي مجموعه، «دوستت دارم»هايي است كه در مخاطب نفوذ مي‌كند و باورپذيري شعر را بالا برده است.

 

...

به‌آرامي

بي‌خوف بسيار برف و بوران‌ها

كه در پيش داريم

دوستت دارم.

 

(دهمين نرگس/ص11)

 

      «دوستت دارم» كه در انتهاي شعر آمده در شعرهاي زيادي از اين مجموعه تكرار مي‌شود و اكثراً پايان‌بندي كار و حرف نهائي شاعر است.

 

      هر شاعري در يك برهه‌ي زماني معمولاً داراي احساسات مشابهي هست كه در حال فوران شعري در اوست و كم‌كم وارد برهه‌هاي ديگر كه مي‌شود، احساساتش نيز حركت مي‌كند. الماسي‌نيا هم از اين فرضيه مبرا نيست و در اين مجموعه‌شعر نيز چنين حالتي ديده مي‌شود و شاعر درگير احساساتي مشابه شده كه آرام‌آرام هرچه‌قدر به جلو پيش مي‌رويم و شعرهاي جلوتر را مي‌خوانيم مانند يك رمان به فصل‌هاي تازه‌تر احساسات شاعر مي‌رسيم.

 

      آن‌چه از اين مجموعه ديده مي‌شود، شاعرانه زيستن الماسي‌نياست. الماسي‌نيا به تمام موقعيّت‌ها شاعرانه نگاه كرده و آن را با سادگي زبان و تصوير بيان مي‌كند.

 

از خيابان كه به كوچه مي‌پيچم

انباشته از بوي تو

گام‌هايم را بلندتر از هميشه برمي‌دارم.

...

 

(پنج تصوير يك آشنايي/ص21)

 

 

 

تو اگر نباشي

 

براي روزهاي رفتن

به اداره‌ي پست

و نوشتن نامت

روي پاکت‌هاي سفيد

 

دلم تنگ مي‌شود...

 

(شنبه‌ها صبح/ص34)

 

      مي‌بينيم كه شاعر حتّي موقعيّت‌هايي مثل راه رفتن و يا به اداره‌ي پست رفتن را شاعرانه نگاه كرده و آن را زندگي كرده است. به‌گونه‌اي كه موقعيّت‌هاي معمولي را با حسّي شعروار پذيرفته و به قلم آورده است.

 

      در برخي از شعرهاي اين مجموعه، سادگي زبان با نوعي تصوير انتزاعي همراه مي‌شود كه فرا روي مخاطب، ايهام و تعابير دلپذيري را ايجاد مي‌كند. كلام شاعر در اين نوع شعرهاي مجموعه سطحي نيست و كليّت شعر، فضايي سوررئال را به تجربه مي‌آورد.

 

قلبت پوشيده از ستاره و مهتابَ‌ست

شب ‌را کنار بزن

پابرهنه بيا!

تنها چند قدم مانده به آفتاب

 

 

كنار صبح

منتظرم.

 

(بانو/ص25)

 

      چند قدم به آفتاب ماندن و نيز شب را كنار زدن و كنار صبح ماندن ايهام‌هايي دارد كه اگر به آن معمولي بخواهيم بنگريم، فضاي غير واقعي را از آن درك مي‌كنيم.

 

      عمر، گل، نامه، نام، پاكت سپيد، فراموش شدن، برف، فصل‌ها... كلمات كليدي بسياري از شعرهاي اين مجموعه هستند كه در طول اين مجموعه به شكل‌هاي مختلف به مخاطب معرفي مي‌شوند. فضاها و كلام شعر، جزئي‌نگر است و سپيدنويسي درستي در اشعار مراعات شده است. مطلب مهم در خصوص برخي از اشعار، رو بودن احساس شاعر است. اگرچه زبان ساده خوب است امّا گاه اين رو بودن به حدّي‌ست كه پايان شعر را بي‌آن‌كه به مخاطب اجازه‌ي انتخاب بدهد مي‌بندد و فضاي بسته در ذهن مخاطب مي‌نشيند.

 

      قرينه‌سازي در برخي از اشعار، خوب اتّفاق افتاده و ناخودآگاه چينش موزيكالي را در لحن و موسيقي دروني شعر به‌وجود آورده است:

 

تو

گلايول‌هاي سپيد را

دوست نداشتي

 

تمام عمر

ياس‌هاي سپيد را

ستايش کرده ‌بودي

 

 

من

فراموش کرده ‌بودم

همه

فراموش کرده ‌بوديم

 

چه زود...

فراموش کرده ‌بوديم.

 

(تدفين در شهرستان/ص52)

 

      قرينه‌هاي رعايت شده در اين شعر به پايان‌بندي كار كمك كرده و بعدترها را به مخاطب نشان مي‌دهد.

 

      انتخاب نام‌هاي اشعار در اين مجموعه پيوستگي جالبي با درون شعرها دارد. بخشي از شعر درواقع نام آن است و حذف نام، خلأ مفهومي در اكثر شعرها ايجاد مي‌كند. تدفين در شهرستان/ص52 - رگبار/ص49 - افرا/ص13 - برج آريو/ص36 - يلدا/ص38 - پلاك52/ص57 - نام كوچكت/ص66 و...

 

      در برخي شعرها فضاهاي خاطره‌گونه بسيار مشخّص است و مثل داستاني كوتاه مخاطب را در روند جريان اتّفاق افتاده قرار مي‌دهد:

 

دو سه روز پيش

از لابه‌لاي سطرهاي «شرق بنفشه»

يک عکس از جواني‌ات

بيرون ريخت

...

 

(بوي اركيده‌ها/ص69)

 

      و اين شعر همين‌گونه با برشي از زندگي ادامه مي‌يابد و در انتها همين خاطره به زندگي كنوني شاعر بسته مي‌شود و داستان را با دلتنگي شاعر به پايان مي‌رساند.

 

      در تعداد كمي از شعرها تلاش براي فضاسازي، مانع موفقيّت شعر شده و اجازه نداده جوشش احساسات نمايان گردد. به‌همين جهت نثرگونگي در چند شعر حس مي‌شود و ذهن مخاطب درگير خروج از متعارف‌هاي زبان مي‌گردد تا شعر را در ذهن بسازد و آن‌گاه از نگاه اصلي شاعر دور مي‌شود.

شاعر در اكثر شعرها طبيعت را در خدمت بيان احساساتش نسبت به توي مخاطب درآورده و با رنگ‌ها و هوا بازي مي‌كند. بنابراين بسيار طبيعي‌ست كه فصل‌ها نقش كليدي براي درك احساس شاعر دارند.

 

الماسي‌نيا بايد تكليف خودش را با انتخاب نوع كلام روشن كند تا به كلامي ايهام‌يافته‌ و منسجم‌تر برسد و موفّقيّت‌هاي بيشتري را در شعر و بيان احساساتش به‌دست آورد. با آرزوي توفيق روزافزون براي الماسي‌نيا.

 

شيوا فرازمند

 

کلیک کنید بر:

 شاعر عاشقانه هاي برف به اسم كوچك در گفتگو با ايلنا


 

نوشته ي شیوا فرازمند در پنجشنبه 5 شهریور1388 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


نقد

    

 نگاهی به مجموعه‌ی شعر" دیگر هم‌بازی ات نمی‌شوم" اثر پژمان الماسی‌نیا

 

دو چشم میشی درشت قشنگ

 

      

 مجموعه‌ی شعر " دیگر هم‌بازی‌ات نمی‌شوم" از شاعر جوان، پژمان الماسی‌نیا ، «تو»نامه‌ای‌ست گشوده در شعرهایی کوتاه و جمله ای.۶۰صفحه شعر کوتاه که توسط انتشارات گلدسته‌ی اصفهان در سال ۸۶ منتشر شده‌است و اولین اثر این شاعر جوان می باشد که اخیرا دومین اثر ایشان به نام "عاشقانه‌های برف به اسم کوچک" نیز چاپ و نشر گردیده است.

       در این مجموعه - دیگر هم‌بازی‌ات نمی‌شوم - تصاویر ملموس جاری در هر شعر موجب همذات‌پنداری مخاطب می‌گردد و آشنایی با لحظه‌های موجود در اشعار نشانگر وجود زندگی عینی در تک تک شعرهای انتزاعی الماسی‌نیا است.

       نداشتن نام در اشعار یکی از ویژگیهای تداوم اشعار، مانند زندگیست.همانگونه که لحظه‌های ما بی‌اسم‌اند .

       ایجاز در شعرها خوب مراعات شده و همین امرباعث در ذهن نشستن اشعار می‌شود آنقدر که حتی با خوانش اول در ذهن جای می‌گیرد و لذتی را که از خواندن شعر باید به انسان بدهد فراهم می‌آورد.

 

گم می‌شوم

در گرگ و میش چشمهایت

 

پاییز ۸۴

 

       جوشش در بطن بیشتر اشعار این مجموعه نمود دارد و همگونی سطرها و فضاها را ایجاد کرده‌است.مضمون‌پردازی در اشعار محدودیت ندارد و واژگان‌ ِ به روز رابطه‌های خوب و منطقی در ذهن مخاطب می‌سازد و به علت رعایت اصل ایجاز و پرهیز از اطاله  و اطناب ساختاری قوی ساخته شده که در دل می‌نشیند.

عاشقانه‌هایی که در چارچوب لحظه‌های واقعی زندگیست.

 

...حالا سالهاست

پشت دیوار اتاق‌ات چشم گذاشته‌ام

تافقط یک‌بار دیگر صدابزنی:

                                    بیا...

بهار ۸۵

 

       با آنکه ارکان جمله‌ها در بیشتر اشعار در جای خود پیاده شده اما بستر شعری زیبایی را فراهم کرده‌است که خاص این‌گونه شعرهای الماسی نیا شده.تغییرات ظاهری و ساختارشکنی های رکنی در کارها کمتر دیده می‌شود و عناصر دیگر شعری در آنها جلوه نمایی می کند.مثل استفاده از جملات معترضه که به جا بوده و زیبایی معنایی خاصی را به آنها بخشیده‌است.

 

 

از میان تمام

بازی های کودکانه مان

تنها

"یادم تورا فراموش"

را

خوب بلد بودی

 

بهار ۸۶

       کلیدهای موجود در شعرها راهنمای تصویری خوبی هستند که تا حدود زیادی موفق به  نشان دادن احساسات شاعر بوده‌اند.عنصر زمان در شعرهای المسی‌نیا فقط در حال و گذشته و آینده خلاصه می‌شود و زمانی مشخص را به مخاطب ارائه نمی‌دهد که البته مورد مثبتی در اشعار است.تنهایی در تک تک شعرها وجود دارد و تلخی این تنهایی به مخاطب هم منتقل می‌شود.

 

من وتلفن

هردو خاموشیم

 

روزهاست کسی

صدایی از ما

نشنیده است.

 

زمستان ۸۵

 

        در این مجموعه ساختاری ایجاد شده که در سرتاسر آن حفظ شده و شاعر با این نوع ساختار در حال زندگی کردن است.ریتم و فضاها ابهام آلود نیستند و ظرافت موجود در آنها توانسته به درون مخاطب به راحتی منتقل بشود.واژه ها همه در خدمتِ رساندنِ احساس ِ شاعر است و کاری به احساسات پس و پیش شعر ندارد.

       یکی از زیبایی‌های  مجموعه نداشتن پیچیدگی فضا و زبان است و مخاطب به زیباترین شکل به شهود می‌رسد و ذهن خود را خسته نمی‌بیند.اتلاف انرژی در درک مفاهیم صورت نگرفته و درک راحت فضاها به مخاطب این امکان را می‌دهد که بتواند تصاویر را به راحتی در ذهن بسازد.

        حائز اهمیت است که گاه سادگی بیش از اندازه ممکن است به علت سهل الوصول کردن شعر برای برخی از مخاطبان خوشایند نباشد.برخی از شعرهای این دفترسکوتی را در کل آن اثر ایجاد می کند.اما من معتقدم که گذار احساس ِ شاعر به مخاطب ،در این مجموعه موفق بوده و قابل تحسین است.شاعر در این مجموعه به دنبال "تو" است و در مقابل‌ ِحس ِنبودنِ بخش بزرگی از خواسته‌اش قرار گرفته و در اکثر دیدگاه‌ها آن را بیان نموده...

        نگاه شاعر به آرایه‌های شعری نگاه کلیشه ای نیست و اصلا در بند آرایه‌ها خودش را اسیر نکرده و مفاهیم را با همان احساسی که به صورت جوششی در درونش ایجاد شده آورده است.رگه هایی از درد، غم، تنهایی ، تلخی، آرزو، زیبایی بصری و عاطفه‌های این‌چنینی در این مجموعه دیده می‌شود.

        ایجاز آنقدر در این‌مجموعه نمود دارد که حتی به تصاویر آن کشیده شده و مقطعی از تصاویر کل را به نمایش می‌گذارد که شبیه قاب عکسی دیده می شود که زمان در آن ایستاده  است و حرکت در آن دیده نمی‌شود.

 

برف می‌بارد

و

انتظار تورا

دفن میکند...

 

پاییز ۸۳ 

        به انتهای این مجموعه که نزدیک می‌شویم چند شعر بلندتر از شعرهای اولی و میانی دیده می‌شوند که باز هم فضای خوبی دارند و همان احساسات شاعر در این قسمت‌ها نیز دیده می‌شود.آنچه که از الماسی‌نیا انتظار داریم خروج از فضاهای احساسی مطلق است تا اندیشه را در آن‌ها بالا ببرد و مخاطب را به هیجانات اجتماعی وارد کند.

       اگرچه فکر می کنم برخی از اشعار این مجموعه می‌توانست از قالب جمله‌ای و کوتاه خارج شده و به فضای بلندتری برسد اما در همین حد هم به عنوان اولین حرکت‌های یک شاعر جوان ، خوب بوده و ماندگاری موفقی دارد.الماسی‌نیا می‌تواند باز هم جلوتر برود و آثار ماندگار و قابل توجهی را بیافریند.

      

   شیوا فرازمند

 

پی نوشت:

کلیک کنید بر....پژمان الماسی‌نیا.....

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 11 مرداد1388 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


نقدی از جناب آقای حبیب شوکتی نیا

 
 
نگاهی به دفتر شعر «وقتی تو هستی، من آسمانم»
 
وقتي تو هستي، من آسمانم براي شيوا فرازمند تنها يك شناسنامه‌ي ساده‌ست در ورود به كوچه‌ی شعر.
اشعار اين مجموعه در كمال ساده‌گي و صداقت سروده شده اند. و اين البته براي شاعر امتيازي نيست كه اين همه ساده‌اش ببينيم و صديقش. در دسترس بودن شعر گاهي بلاي جان مي‌شود و شاعر را در سطح وا مي‌نهد .
در ميان مادينه‌گاني كه به خلوت شعر دل مي‌بندد، كمتر كسي مي‌بينيم كه از رمانتيسم فاصله گرفته باشد. تازه اين متوقف ماندن در برزخ رمانتيسم، براي برخي مدال خاصه‌گي ست كه در جهنم سانتيمانتاليسم گرفتار نمانده اند. فروغ حتا در سه كتاب اولش همين برزخي بودن را به تجربه نشسته بود و سيمين تا همين چند سال پيش هنوز برزخي بود.
اين بار سنگين تاريخي عواطف كه بر دوش زن نهاده شده، همواره انسانيتش را تحت‌الشعاع قرار داده و مي‌دهد. گويا هميشه مادر و همسرند و سايه‌باني مي‌طلبند. و افسوس كه سايه گستران عشق، هامواره معشوقه‌گي بر پيشاني‌شان مهرينه شده. عاشق نمي‌شوند، كه معشوقه‌ي هميشه‌گي‌اند.
و اين براي مادينه‌يي كه شاعرست، بلاست. بلا از آن جهت كه درد مي‌بيند و نمي‌نالند. و ناله‌يي اگر از ايشان مي شنوي، تنها گلايه و اشتياق معشوقه‌گي ست.
اين همه درد مشترك را مشترك نمي‌شوند. گوئيا دنيا را تنها براي خود مي‌خواهند و همسايه گان را بر سفره‌ي دردگويي خويش نمي‌بينند.
من شاعر را روح بيدار جامعه مي‌دانم. روح بيداري كه جنسيت ندارد. بلكه تنها و تنها انساني‌ست كه به انسانيت مي‌انديشد.
 
در اين مجموعه من به شاعري برخوردم، كه تكرار شاعره هاست. (البته بگويم كه ازين لفظ شاعره بدم ميآيد و معمولا به كارش نمي برم كه شعر جنسيت‌پذير نيست)
اما گاهي ازين تكرار گريزي پسنديده مي‌زند به كوچه‌ها (صفحه 19) چون بهار نيست (صفحه 20) انتحار (صفحه ي 23) ستاره‌ها (صفحه25) و يك آسمان بودم (صفحه 29)
موضوع در اين اشعار عام است و تنها در وجود شاعر ريشه نزده. بلكه من مخاطب از جنسي ديگر اندكي از خودم را در لا‌به‌لاي اينها مي بينيم.
گذشته از جنبه‌ي محتوايي، لفظ شعر نيز مهم است.
 
از حيث ساختاري آن انتظاري كه از غزل نئوكلاسيك مي‌رود ، دراين مجموعه تا حدود زيادي برآورده شده است. زبان به روز و استفاده از اصطلاحات روزمره گاه‌به‌گاه تحسيني به لب مي آورد:
تو را پيوسته مي‌رانم ز خود با اينكه تنهايم
تو با دلتنگي ام اما هميشه راه ميآيي (صفحه 9)
يعني به غير رفتن تو چاره يي نبود؟
رفتي و باز روي دلم پا گذاشتي. (صفحه 12)
ابري شدم ... باران شدم ... توفاني و خيس
اين ابرها هم خوب با من تا نكردند. (صفحه 29)

اما سهل انگاري شاعر گاه به كلمات بي‌بندوبار ميدان داده و چهره‌ي شعر را مخدوش نموده :
حتا اگر شكسته دلم از هجوم درد
با تارهاي عشق مرا بند مي‌زني (صفحه 28)
اين مضمون امروزي (بند زدن شكسته) با اندكي جرح و تعديل و سختگيري شاعر بهتر مي‌توانست رخ بنمايد. چه گذشته از واژه‌ي حتی (به جاي هر گاه يا وقتي آمده) به كار گرفته. در واقع شاعر در بند وزن گرفتار آمده. حتی مي‌شود مهر را به جاي عشق در بيت دوم به ياري طلبيد.
 
تو با باراني از روح غزل همراه ميايي (صفحه 9)

بر هم زدن نرم ساده كلام به دليل درگيري با قافيه. گذشته ازين مورد جزيي جمله ي تو را پيوسته مي‌رانم (بيت دوم) ارتباط عمودي شعر را با كل فضا و موضوع بر هم زده.
گاه عبارت‌پردازي كل فضاي مصرع را از آن خود كرده. انگار شاعر حرفي براي گفتن ندارد و التزام وزني او را ناچار به درازگويي نموده:
تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي
به باغ سينه‌هامان غنچه غنچه مهر مي‌باري (صفحه 17)
از فضايي به اين گل و گشادي در مصرع اول هيچ استفاده يي نشده. گويا از سر بي‌حوصله‌گي اين مصرع به وجود آمده.
گاه مصرعي در شعري ديگر تكرار مي‌شود. بدون دليل و تنها با جا‌به‌جا كردن كلماتي چند. ولي مضمون همان‌ست كه بود:
اين‌جا كسي به فكر تپش در بهار نيست (غزل ما گم شديم)
رويم نشد بگويمت اينجا بهار نيست (غزل طرح)
وزن مشترك و فضاي ذهني شاعر در دو شعري كه شايد فاصله‌ي زيادي در سرايش‌شان نبوده، به اين جريان دامن زده.
 
گذشته ازين موارد جزيي كه با اندك حوصله‌يي قابل ترميم مي‌بودند، استفاده‌ي بيش از حد از صنعت ردالمطلع، اين شائبه را به ذهن مخاطب فرو مي‌كند كه نكند شاعر دچار كمبود حس شعري‌ست. (در 28غزل مجموعه 18ردالمطلع كامل صورت گرفته و در دو سه مورد ردالمطلع شكسته)!
 
در ميانه‌ي اين همه نبايدها، هستند بايدهاي خواندني كه دلنشين و دل‌انگيزند. فرصت، گريز، ترديد، يك آسمان بودند، چشم تو، كوچه‌ها، دردي غريب و ... كوتاه سخن اينكه مجموعه براي كسي كه جسارت عرضه نمودن خود را داشته كم چيزي نيست. اما مطمئنا مجموعه‌ي بعدي چون از مرز اولين‌ها گذشته و انتظار مخاطب را بالا مي‌برد، تفاوت زيادي خواهد داشت با چيزي كه اينك پيش روي ماست.
شاهد بر اين مدعا اشعار جسته گريخته‌يي‌ست كه درين چند ماه اخير از ایشان خوانده ايم. بماند که پخته گی چند ساله _ بعد از چاپ این مجموعه _ خود مزید بر علت می شود در شاعرانه گی قوی‌تر و رسالت شاعر را نیز سنگین‌تر خواهد نمود در آنچه باید باشد به عنوان روح بیدار جامعه‌ی خوابزده...! شاد زیوید...!
 
 
نگاهی به دفتر شعر «وقتی تو هستی، من آسمانم»
 به قلم  آقای حبیب شوکتی‌نیا
 
 
 

«روح غزل»

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

به شب‌هاي پر از دردم تو مثل ماه مي‌آيي

 تو را پيوسته مي‌رانم زخود با اين‌كه تنهايم

تو با دلتنگي‌ام اما هميشه راه مي‌آيي

 دلم گاهي شبيه گريه‌اي از درد مي‌بارد

و تو حتي اگر شد لحظه اي كوتاه مي‌آيي

 حضورروشن وپاكت غزل مي‌آورد وقتي

كه تو اي باني شعرم پس از يك آه مي‌آيي

 صفاي ساده ات روييده امشب باز در قلبم

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

 

 

« كوچه ها»

روي صندلي غم نشسته است..مردي از نگاه عشق پاك‌تر

با غرور دست‌هاي خسته اش..سرنوشت تازه‌اي‌ست بارور

 جرعه جرعه مي‌نويسد از بهار ..مي‌نويسد از زلال آفتاب

مي‌نويسد از ستاره اي كه باز..استكان نور را كشيده سر

                   ‌‌ـ ـ ـ

خاطرات مرد باز جان گرفت..سمت روز هاي دور پركشيد

سمت كوچه‌هاي عاشقانه و....مرد بود توي كوچه رهگذر

اشتياق تازه‌اي به سمت نور..توي دفترش كه ديده مي‌شود

آتش دوباره‌اي به رنگ مهر ..مي‌شود درون مرد شعله ور

                ـ ـ ـ

سرنوشت ديگري شده شروع..آفتاب باز توي كوچه‌هاست

ايستاده ابتداي كوچه ها..مردي از نگاه عشق پاك‌تر

 

 

«انتحار»

مرد روي چار پايه ايستاده مانده بود

خاطرات تلخ را به پيش رو نشانده بود

 روي يك ورق نوشته بود« زندگي نبود

آن سراب كه مرا به سوي غم كشانده بود»

 اشتباه كرده بود در مسير زندگي

نقش‌هاي چاه بين راه را نخوانده بود

و همين مسير اشتباه مرد را شبي

با ستاره‌اش به انتهاي خط رسانده بود

خسته بوداز سياهي نشسته بر دلش

درد مرد را به سوي چارپايه رانده بود

             ـ ـ ـ

حال آخرين نگاه سست مرد سمت شهر

دار قطره قطره مرگ در رگش چكانده بود

 

 

« ستاره ها»

ستاره‌ها كه طلوعي دو باره را ديدند

پر از بهار شدند و به شهر باريدند

درست مثل زلال نگاهشان پر نور

براي روشني كوچه‌ها درخشيدند 

وجودشان همه روشن ز اعتقادي سبز

درون حنجره‌ها عاشقانه پيچيدند 

در امتداد نفس‌ها دوباره گل دادند

و عشق را به تن سرد جاده بخشيدند 

شكفت بر دلشان زخمي از شقاوت ظلم

ستاره‌ها همه در خون خويش غلطيدند

 

 

 « فرصت»

باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

و به دستان دلم دست رفاقت بدهيد 

ديشب از روح من آهسته غزل دزديديد

بايد امروز به من عشق غرامت بدهيد 

وبه درياي نگاهم شبي از خاطره‌ها

و به دنياي غزل هام طراوت بدهيد 

روي پرچين سكوتم غزلي ساز كنيد

و به آواز دلم فرصت رجعت بدهيد 

عطش عشق سراپاي مرا مي سوزد

باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

 

 

« تو مي آيي»

تو در دنياي چشمانت هزاران كهكشان داري

ومي آيي و همراهت بهار نور مي آري 

غزل‌باران احساس و دو بيتي‌هاي چشمانت

به دشت لحظه‌هاي انتظارم مي شود جاري 

تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي

به باغ سينه‌هامان غنجه غنچه مهر مي‌باري 

تبسم مي‌شوي بر روي لب‌ها مي‌زني لبخند

ميان قلب‌ها گل‌بوته‌هاي عشق مي‌كاري 

تو مي‌آيي زسمت جاده‌هاي جلوه‌ي اعجاز

تو كه معناي عشق و آيه‌هاي سبزايثاري 

تمام زندگي چشم انتظار رويشي زيبا!

تو مي‌آيي و همراهت بهار نور مي‌آري

 

شعر ها از: شیوا فرازمند

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در دوشنبه 20 آبان1387 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


شعر نو به زبان ساده

شعر نو به زبان ساده تر
 

 

شعر نو  محصول تفكرات و تغييراتي در قالب شعر كلاسيك است كه مبدع آن شاعري ست با نام علي اسفندياري ، متخلص به نيما يوشيج . نيما پس از سرودن اشعار زيادي در قالب شعر كلاسيك در اوايل قرن 14در شعرهايي كه سرود قالب جديدي را معرفي كرد به نام شعر نو و يا همان قالب نيمايي! البته قبل از نيما تجربه هايي در اين زمينه  توسط بعضي ها صورت گرفته بود كه فرمي شبيه به كار نيما داشتند اما كاملا زود گذر بود و اساس و پايه ريزي درستي نداشت.البته بعد از شعر نيمايي فرمهاي ديگري مثل شعر سپيد و شعر آزاد هم ابداع شد كه گاهي منتقدين همه ي اين فرمها را با نام شعر نو بررسي مي كنند.و البته مخالفان و موافقان بسياري داشته.همه ي نهضت هاي ادبي متكي بر اصولي بوده اند كه گاه به مرور زمان دچار تحولهايي شده اند و طبيعتا شعر نو هم شاهد چنين تحولاتي ار آغاز تا به اكنون بوده است.

دست و پاگير بودن قالبهاي كلاسيك براي برخي از شاعران و نيز نيما تفكري را در وي ايجاد كرد تا بتواند از اين بند ها رها شود و قالبي را ايجاد كرد به نام قالب نيمايي.كه از مشخصات آن :

1 -موزون بودن مصراع هاو وزن آنها از لحاظ تشابه ترتيب هجاهاست بدون در نظر گرفتن طول مصراع ها

2-وجود قافيه بدون محدوديت مكاني آن و هرجايي كه مطلب نياز داشته باشد قافيه مي آيد

 

اساس وزن همان توالي هجاهاست و افاعيل عروضي كه در شعر كلاسيك استفاده مي شود..فقط با كوتاه يا بلند تر كردن مصراع حرف شاعر تمام و كمال و بدون حشو و زايدات گفته مي شود.در مورد قافيه هم همان قافيه هاي  استفاده شده در كلاسيك است  و فقط جاي قافيه ثابت نيست..رديف هم چنين كه بودن يا نبودنش مانند اصول قافيه است.

 

در شعر نيمايي زنجيره اي از اركان عروضي به صورت متوالي استفاده مي شود

مانند:زنجيره ي   مفاعيلن/ مفاعيلن/مفاعيلن/...

در شعر

تورا من چشم در راهم در شعر نيما و يا شعر كتيبه از مهدي اخوان ثالث

 

 

يا: زنجيره ي     فاعلاتن/فاعلاتن/فاعلاتن....

در شعر

 آي آدمها از نيما يوشيج

 

 

تا اینجا متوجه مي شويم كه زنجيره هايي از افاعيل عروضي اساس وزن نيمايي را تشكيل مي دهند و آنچه اهميت ندارد طول مصراع هاست شاعر در اختيار طول زنجيره براي هر مصراع آزاد است.

اما آنچه اهميت خيلي زيادي دارد شروع مصراع ها از يك نقطه ي واحد است..به عبارتي همه ي مصراع ها بايد داراي آغاز مشابهي باشند چون در غير اين صورت شعر ممكن است ناگهان وارد زنجيره ي ديگري از افاعيل عروضي بشود و در آن صورت است كه مي گوييم وزن شعر به هم خورده است.

پس متوجه مي شويم كه يك شعر نيمايي از اول سطر با آغاز مشابهي شروع مي شود و تا هرجا كه شاعر لازم بداند آن را ادامه مي دهد و آغاز مصراع ها از نظر تقطيع يكسان است و اگر هم اختلافي ديده شود در پايان مصراع هاست تا به بحر طويل تبديل نشود.

حالا گاهي اتفاق مي افتد كه شاعر لازم مي بيند كه براي بهتر بيان كردن حرفش يك مصراع آن را مي شكند و در دو يا چند سطر متوالي آن را مي نويسد .

در اين صورت بايد پاره مصراع ها مكمل هم باشند و از نظر وزن ادامه ي وزن مصراع قبلي باشند و از اول سطر شروع نشوند .بلكه از وسط سطر(تقريبا همان محلي كه مصراع قطع شده ) نوشته شوند.

 

مثلا:

 

شب آرام از كوچه ها مي گذشت

هوا گرم بود

دري باز شد

و بوي گلاب آسمان را بغل كرد

_نمي شد كه امشب بماني؟

_نه مادر!

            سحر راهي جبهه ايم

_پس از زير قرآن و آيينه رد شو!

سه بار

بس است

            التماس دعا

                            حق نگهدار!

 

 

در واقع مصراع( نه مادر!سحر راهي جبهه ايم) يك مصراع است و نيز( بس است التماس دعا حق نگهدار) هم يك مصراع است.

ژس به ياد داشته باشيم كه مصراعي كه در وسط سطر نوشته مي شود بايد از نظر وزن ادامه ي مصراع قبل باشد به طوري كه اگر به مصراع بالايي وصل شود يك مصراع سالم با همان زنجيره ي اصلي  به دست آيد.

بنابراين نحوه ي نوشتن شعر نيمايي هم براي خوانش آن خيلي مهم است و متاسفانه اين مقوله توسط خيلي از شاعران جوان و خصوصا تازه كار ناديده گرفته مي شود. و البته برخي شاعران نوپرداز عمدا قوانين نيمايي را ناديده مي گيرند و قالبي با عنوان شعر آزاد آفريده اند كه در مصرع بندي تابع قواعد نيمايي نيست.

 

 

ادامه دارد


 

نوشته ي شیوا فرازمند در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


شعر کودک

 

سلام!

 

مطلبي كه اين بار مي نويسم در مورد شعر كودكان است و مدتي ست كه فكر و ذهنم را حسابي به خود مشغول كرده است.پسرم امسال پيش دبستاني مي رود و در آنجا خانم معلمش اشعاري را به او مي دهد تا به خانه بياورد و حفظ كند تا بعدا در سر كلاس بخواند. آن چه در اين شعر ها بديهي ست گذشته از موضوعات اشعاركه بيشتر ملي مذهبي است، اوزان بسيار ناجور و شكست هاي وزني بسيار است كه متاسفانه ياد گيري اشعار را سخت تر مي كند و البته به نوعي آموزش غلط هم محسوب مي شود.

شعر تعاريف بسياري دارد و اين تعريف كه شعر كلامي ست موزون و داراي قافيه، بيشترين و مقبول ترين تعريف در نزد كودكان است..به خصوص كودكان زير هفت سال كه هنوز معاني خيلي از كلمات را نمي دانند و بيشتر مواقع آنچه آنها را به طرف خود مي كشد همان وزن و موسيقي نهفته در شعر است.

من خودم طي اين 6 سال بارها اين موضوع را با فرزندم تجربه كرده ام... بسيار پيش آمده كه فرزندم به جاي شعر ي خاص كلماتي نامفهوم اما در همان وزن و قافيه را برايم تكرار كرده و يا اين كه  بدون دانستن معني شعر ، آن را فقط با كمك وزن و قافيه اش حفظ كرده است.

در واقع در كودكان خردسال  عنصرخيال و خيلي ديگر از تعاريف شعر مفهومي ندارد و به خاطر همين است كه بسياري از شعر هاي كودكان ساده و روان بيان مي شود.

شاعران كودك معمولا به اين نكات توجه مي كنند ...!

شكوه قاسم نيا، اسدلله شعباني ،ناصر كشاورز، افسانه شعبان نژاد وحسين احمدي شاعراني هستند كه به جرات مي توانم بگويم در شعر كودك به آگاهي و درجه ي بالايي رسيده اند و  اشعار زيبايي كه براي بچه ها سروده اند در خانه ما جزو انتخاب هاي اولمان بوده و پسرم خيلي از اشعارشان را به راحتي حفظ كرده است..كتابهايي مثل  مجموعه شعر هاي چاقاله بادوم، تاتي، حسني، خاله ريزه ، علي كوچولو كه علاوه بر تعريف قصه اي زيبا و دلنشين و ماجرايي كوچك و قشنگ از نظر وزن و قافيه بسيار به جا و درست مي باشند.

اگرچه شايد شعرهاي نادرست و غلطي كه به بچه هاي ما در دوره هاي زير مدرسه در مهد كودك ها و كودكستان آموزش داده مي شود به صورت تحريف شده باشد اما كاش منبع اصلي اين شعر ها در اختيار معلم ها و مربي هاي مهد كودك و نيز خانواده ها قرار داده مي شد تا شاهد اين گونه آموزش هاي غلط نباشيم.

پسر من هنگام ياد گيري اين شعر ها ناخوداگاه هر جا كه وزن شكسته يا غلط است با پس و پيش كردن كلماتش يا حذف يا آوردن كلمه اي بي معني سعي در بهبود وزنش مي كند و هرجا كه قافيه غلط است قافيه را تغيير مي دهد حتي اگر بي معني شود.اصرار من هم براي درست گفتن آنچه كه برايش حكم شده فايده نمي كند و البته خودم هم مي دانم اصرارم براي فراگيري غلط كار درستي نيست و نتيجه اين است كه فرزندم يا آن شعر را حفظ نمي كند و معلمش هر روز به من تذكر مي دهد يا هم حفظ مي كند اما با كلي تغيير كه گاه درست است و معني دار و گاه نادرست است و گيج كننده..البته من هنوز فرصتي پيدا نكرده ام تا همه ي آنچه را كه پيش مي آيد براي معلمش توضيح دهم اما مي دانم حتي در اين صورت هم چاره اي نخواهيم داشت.

اقلا اگر شعر سپيد بود اشكالي نداشت اما متاسفانه شعر مثلا موزون است.

1نمونه را در اينجا مي نويسم:

سبز و سفيد و قرمز    سه رنگ پرچم ما

پرچم ايران ما               زيباترين پرچم هاست

سلام مي ديم به پرچم       ما كودكان ايران

دوست داريم پرچم خويش   از دل و جان!

 

نمي دانم، شايد اين شعر در واقع سرودي ست كه بايد با موسيقي همراه شود و يا اشتباهاتي كه در آن است توسط افرادي صورت گرفته كه از وزن و موسيقي شعر چيزي نمي دانند و به مرور و به صورت غير عمدي آن را تغيير داده اند .به هر حال  به عنوان يك شعر بدون موسيقي ، آزار دهنده است و تغييراتي را مي طلبد.

 

 

 

 

تا بعد!

 

 

 

مهر1386


 

نوشته ي شیوا فرازمند در جمعه 20 مهر1386 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


"غلط ننویسیم"

سلام....

 

آنچه در اين پست خواهيد خواند قسمتي از پيشگفتار كتاب " غلط ننويسيم " نوشته ي ابوالحسن نجفي ست كه نكات جالبي را در مورد زبان مطرح كرده است...علت انتخاب اين پيشگفتار از طرف من اين است كه مدتي ست متوجه شده ام نوشتن در دنياي مجازي اينترنت زبانم را دستخوش تغييراتي نا درست كرده است...به گونه اي كه نوشتاروزبان گفتاري و محاوره اي غالب بر زبان فصيح شده و مطمئنم كه اين تغيير بسيار نادرست است و بايد هرچه سريعتر به داد زبان ونوشتارم برسم...به خصوص كه در محيط اينترنت متاسفانه در نوشتار بسياري از دوستان غلط هاي  املايي فاحشي ديده ام .

اين مطالب را به صورت خلاصه شده در اين جا گذاشته ام تا شما هم بخوانيد و البته خوشحال خواهم شد نظراتتان را در اين مورد بدانم.

اگر از طرف خودم ننوشته ام تنها دليلش اين است كه فصاحت و بلاغت اين پيشگفتار آنقدر هست كه نوشتن خود من شبيه تقليد جلوه كند...چون بيشتر و بهتر از آن مسلما نمي توانم بنويسم.

 

و در پايان اين نوشته غزل ديگري از خودم خواهد بود كه  بسيار هم دوستش دارم اما با تمام وجود نظرات ارزشمند شما را پذيرايم.

 

 

" سخن گفتن به فارسي براي كساني كه اين زبان را از كودكي آموخته اند ظاهرا كار آساني ست.ما به همان سادگي كه نفس مي كشيم با ديگران سخن مي گوييم.اما نوشتن به فارسي به اين آساني نيست .هنگامي كه قلم به دست مي گيريم تا چيزي بنويسيم ، حتي اگر يك نامه ي كوتاه باشد، غالبا درنگ مي كنيم و با خود مي گوييم: آيا « آذوقه » درست است يا « آزوقه » ؟ « حوله » يا « هوله » ؟ « بوالهوس » يا « بلهوس » ؟ « خوارو بار» يا « خوار با ر» ؟ « لشكر» يا « لشگر» ؟ « نواقص » بايد گفت يا « نقايص » ؟ رئيسم دچار « غيض » شده است يا « غيظ » ؟ به من « مظنون » شده است يا « ظنين » ؟ آيا حسابم را با طلبكارم « تصفيه » كرده ام يا « تسويه » ؟ آيا او مي خواهد براي دخترش «جهاز» بگيرد يا «جهيزيه » يا « جهازيه » ؟

ترديد ما هميشه از بابت املاي كلمات نيست.وانگهي براي رفع اين مشكل كافي ست كه به يك لغتنامه ي معتبر مراجعه كنيم و جواب خود را بيابيم.هنگام نوشتن ، سؤال هاي بسيار ديگري نيز براي ما مطرح مي شود كه جواب به آنها را در لغتنامه هاي موجود به دشواري مي توان يافت. مثلا آيا من « استعفا كرده ام » يا « استعفا داده ام » ؟ آيا خانه ي ما « در جنب مسجد » است يا « جنب مسجد » ؟ آيا « آنچه گفتي » شنيدم يا « آنچه را كه گفتي »  يا « آنچه را گفتي » يا « آنچه كه گفتي » ؟ و سؤالهاي بسيار ديگر."

"مهمترين ملاك _براي صحيح يا غلط بودن_ بي شك استعمال اهل زبان است؛ خاصه زبان زنده ي روز مره كه در وهله ي نخست در كوچه و بازار و خانه به آن سخن مي گويند ( به اصطلاح « زبان گفتار») و در وهله ي بعد در راديو و تلويزيون و روزنامه ها ومجله ها و خلاصه همه ي آنچه امروزه رسانه هاي گروهي ناميده مي شود يا در كتابها آن را به كار مي برند ( به اصطلاح « زبان نوشتار») .

اما زبان گذشته اي نيز دارد، خصوصا زبان فارسي كه آثاري به نظم و نثر، در همه ي زمينه هاي ادبي و فلسفي و علمي، در طي دوراني نزديك به هزار و دويست سال از آن باقي است.

البته كسي منكر تحول نيست و نمي تواند بگويد كه در اين مدت طولاني زبان فارسي تغيير نكرده است يا اين تغيير را ناديده بگيرد و از اهل زبان بخواهد به شيوه ي گذشتگان بخوانند و بنويسند. ولي آيا هر تغييري را مي توان جزو تحول طبيعي زبان به شمار آورد؟ اگر امروزه كسي مثلا به جاي « اقدام كردن » بگويد  « اقدامات برداشتن » يا به جاي « او از ما بريده است‌ » بگويد« او با ما شكسته » است آيا مي توان حكم كرد كه زبان متحول شده است و از اين پس همه كس مي تواند اين دو اصطلاح را به كار ببرد؟ "

" بنابراين مبناي احكام كتاب حاضر در غلط يا صحيح بودن كلمات و عبارات سه منبع زير است.( الف) زبان كهن بر اساس معتبرترين آثار به جاي مانده در طي هزار و دويست سا ل (ب) زبان گفتار امروز؛ ( ج) زبان نوشتار امروز."

" در اين كتاب بارها اصطلاح « زبان فصيح » ( يا « فارسي فصيح ») نيز به كار رفته است. زبان فصيح زباني است كه افراد تحصيل كرده و با فرهنگ كشور آن را به كار مي برند و با زبان روزمره ي رايج در ميان عامه ي مردم البته متفاوت است. زيرا زبان روزمره وا‍‍ژگان بسيار محدودي دارد و علاوه بر اين، در بيان دقايق فكري و معنوي و ظرايف هنري ناتوان است. با زبان روزمره نمي توان رساله اي علمي يا مقاله اي فلسفي يا تفسيري سياسي نوشت يا حتي در بيان شفاهي به بحث جدي در زمينه هاي علمي يا ادبي پرداخت. از اين روست كه در تمام كشور ها ميان زبان روزمره ي شفاهي و زبان مكتوب رايج در نزد اهل فضل اختلاف هست."

 

برگرفته از پيشگفتار كتاب غلط ننويسيم ( فرهنگ دشواري هاي زبان فارسي )

تاليف ابوالحسن نجفي

چاپ نهم 1378

مركز نشر دانشگاهي

 

 

و اين هم غزلم و گلايه ام:

 

 

« اشتباه ديرين »

 

باز هم پشت باغ چشمانم  ،  انتظاري غريب روييده ست

بازهم يك نفس سياهي و درد، در حياطم شبانه تابيده ست

 

هيچ كس نيست باورم بكند ، دست بر زخم شانه ام بكشد

هيچ كس هم نديده ازسردرد، بغض برگونه هام باريده ست

 

زخمي   اشتباه   ديرينم  ،   سنگسار  هجوم   باورها

خشم سنگي كه بازاز ته دل، پيكرم را شديد بوسيده ست

 

شاعر زخم خورده ي شعرم ، زير آوار حس كال خودم

مرگ احساس كهنه اي ست كه باز،نسخه اي ازغروب پيچيده ست

 

هيچ كس هم نخواست تا ديگر، نشوم زير غصه ها مدفون

آه ديرست و پيكرم اين بار، زير آوار درد پوسيده ست

 

باورم مي كني رفيق دلم؟ ،  من  همان  اشتباه  ديرينم

بي گمان اين صداي تقديراست، كه به اين حس و حال خنديده ست

 

 

باورم مي كني رفيق دلم؟

 

 

 

تا بعد....!


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 31 شهریور1386 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


طنز و طنازي!

 
 

سلام!

این بار تصمیم داشتم مقاله ای تحقیقی از همسرم رو در وبلاگ بذارم

 اما هنوز آماده نبود واحتمالا کمی طول می کشه بنابراین

با مطلب دیگه ای در خدمتتون هستم...والبته رسم وبلاگم رو شکسته و

 می خواهم شما رو به خوندن داستان طنزی از عباس توفیق

(طنز آور نامی که نیاز به معرفی ندارد..)دعوت کنم...

 

من طنز و طنازی رو خیلی دوست دارم..گرچه خودم آدم طنازی نیستم ,

اما نوشته های طنز همیشه من رو مجذوب کرده اند به خصوص طنز های ظریف

 و نکته ای که با دقت به موقعیت ها ایجاد  شده اند..

و معتقدم طنز نویسها بسیار نکته بین و دقیق و آگاه هستند

و هر موقعیتی را می توانند به راحتی سنجیده و طنز های زیباو حتی تربیت کننده بیافرینند..

.در بین وبلاگهای دوستانم..

سه وبلاگ بابک و محسنو جوجه کوچولو از نظر

طنازی همیشه برایم جالب بوده اند..اگر به وبلاگشون سر بزنید

 مطمئنا موقعیت هاو کلمات و جملات طنز موفقی

رو در لابلای مطالبشون خوهید دید؛ هرچند خط

حرکت قلم هایشون با هم متفاوته..اما هر کدام زیبایی مخصوص

 به خودش رو داره و در بین شون بابک هدفمند تر و

جهت دارتر حرکت می کنه..والبته یادمون نره که طنز

 با لودگی و مسخرگی و مسخره کردن فرق داره...

 

چند سال قبل(حدود 10 سال) در تنها کتابخونه ی شهرمون به طور کاملا اتفاقی

 به کتاب تکه شده ی قدیمیی برخوردم که دست سانسور هنوز تکه هایی ازاون  

رولابلای قفسه ها جا گذاشته بود..کتابی که تنها حدود بیست صفحه ی

قابل خواندن داشت و بقیه با چسب مایع جابه جا به هم چسبانده شده بود...

والبته گاهی سانسور بد نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در قسمتی از آن کتاب به داستان کوتاه طنزی برخوردم نوشته ی

 عباس توفیق(معرف حضورتون که هست؟؟؟؟؟)وبعد بلافاصله اون رو

یاد داشت کردم و بعد...اون کتاب در کتابخونه گم شد....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واما چند روز قبل به طور باز هم کاملا اتفاقی اون یادداشت رو لابلای یادگاری هایم یافتم 

و حالا...

 

اگر چند روز دیگر به وبلاگم سر زدید وخواندید که(مشترک گرامی!

دسترسی به.....)اصلا تعجب نکنید.....داستان رو با هم می خوانیم:

 

ادبیات مدرن عشق و ناکومی!

 

بیجن داشت واسه منیجه می مرد

منیجه داشت واسه بیجن می مرد

بیجن رفت در رو پیش کرد منیجه چفت در رو انداخت

بیجن یه چوق کرد تو چفت

منیجه پشت شیشه هارو کشید

بیجن رفت بالای اتاق

منیجه رفت پایین اتاق

بیجن گره ی کراواتش رو شل کرد

منیجه زیپ پیراهنش رو وا کرد

بیجن کت وشلوار بیروتی ش رو درآورد زد گل میخ!

منیجه پیرهن تنگش رو درآورد انداخت رو دسته ی تخت

بیجن پیرهن آهاری ش رو از سرش درآورد انداخت رو صندلی

منیجه زیر پوش صورتی ش رو از پاش درآورد انداخت رو میز

بیجن طرف چپ تخت نشست تخت گفت:تق

منیجه طرف راست تخت نشست تخت گفت :توق

بیجن کفش نیم منی ش رو درآورد پرت کرد تو درگاهی

منیجه کفش پاشنه بلندش رو درآورد انداخت زیر تخت

بیجن جوراب کثیفش رو درآورد انداخت سینه ی دیوار

منیجه جوراب دررفته ش رو درآورد انداخت رو پاتختی

بیجن طرف چپ تخت نشست با هیکل پشمالو

منیجه طرف راست تخت نشست با شکم نفخی

بیجن از طرف چپ وارد تختخواب شد

منیجه ار طرف راست وارد تختخواب شد

بیجن دست نخراشیده ش رو دراز کرد چراغ اطاق رو خاموش کرد

منیجه دست بلورش رو دراز کرد چراغ قرمز رو روشن کرد

بیجن به طرف راست چرخید

منیجه به طرف چپ چرخید

ولی............

بیجن تو مسافر خونه ی « پتل پورت » بود

منیجه تو بالا خونه ی « ابرقو»!!!!

 

می بخشید که این دفعه طولانی شد...حیفم اومد این مطالب رو ننویسم

چون امروزه طنز خیلی دست کم گرفته میشه..

طنز های رضا رفیع رو که خوندین؟؟؟؟؟اون ها هم خیلی جالب هستند....

اطلاعات مفتکی ش که مشهوره....

ودرپایان یک رباعی طنز از خودم رو می نویسم:

باران شده ای تا دل من تازه شود

با نم نم تو عشق پر آوازه شود

یک پیرهن از جنس دلت دوخته ای

احسنت !برایم اگر اندازه شود!!!!!!!!!

زیاد وقتتون رو نمی گیرم...دلتون شاد!

تا دیداری دیگر...! 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 22 بهمن1384 موضوع آموزش و نکته ها | لينک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting