|
پایگاه اشعار و آثار شیوا فرازمند
|
«روح غزل»
تو با باراني از روح غزل همراه ميآيي
به شبهاي پر از دردم تو مثل ماه ميآيي
تو را پيوسته ميرانم زخود با اينكه تنهايم
تو با دلتنگيام اما هميشه راه ميآيي
دلم گاهي شبيه گريهاي از درد ميبارد
و تو حتي اگر شد لحظه اي كوتاه ميآيي
حضورروشن وپاكت غزل ميآورد وقتي
كه تو اي باني شعرم پس از يك آه ميآيي
صفاي ساده ات روييده امشب باز در قلبم
تو با باراني از روح غزل همراه ميآيي
« كوچه ها»
روي صندلي غم نشسته است..مردي از نگاه عشق پاكتر
با غرور دستهاي خسته اش..سرنوشت تازهايست بارور
جرعه جرعه مينويسد از بهار ..مينويسد از زلال آفتاب
مينويسد از ستاره اي كه باز..استكان نور را كشيده سر
ـ ـ ـ
خاطرات مرد باز جان گرفت..سمت روز هاي دور پركشيد
سمت كوچههاي عاشقانه و....مرد بود توي كوچه رهگذر
اشتياق تازهاي به سمت نور..توي دفترش كه ديده ميشود
آتش دوبارهاي به رنگ مهر ..ميشود درون مرد شعله ور
ـ ـ ـ
سرنوشت ديگري شده شروع..آفتاب باز توي كوچههاست
ايستاده ابتداي كوچه ها..مردي از نگاه عشق پاكتر
«انتحار»
مرد روي چار پايه ايستاده مانده بود
خاطرات تلخ را به پيش رو نشانده بود
روي يك ورق نوشته بود« زندگي نبود
آن سراب كه مرا به سوي غم كشانده بود»
اشتباه كرده بود در مسير زندگي
نقشهاي چاه بين راه را نخوانده بود
و همين مسير اشتباه مرد را شبي
با ستارهاش به انتهاي خط رسانده بود
خسته بوداز سياهي نشسته بر دلش
درد مرد را به سوي چارپايه رانده بود
ـ ـ ـ
حال آخرين نگاه سست مرد سمت شهر
دار قطره قطره مرگ در رگش چكانده بود
« ستاره ها»
ستارهها كه طلوعي دو باره را ديدند
پر از بهار شدند و به شهر باريدند
درست مثل زلال نگاهشان پر نور
براي روشني كوچهها درخشيدند
وجودشان همه روشن ز اعتقادي سبز
درون حنجرهها عاشقانه پيچيدند
در امتداد نفسها دوباره گل دادند
و عشق را به تن سرد جاده بخشيدند
شكفت بر دلشان زخمي از شقاوت ظلم
ستارهها همه در خون خويش غلطيدند
« فرصت»
باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد
و به دستان دلم دست رفاقت بدهيد
ديشب از روح من آهسته غزل دزديديد
بايد امروز به من عشق غرامت بدهيد
وبه درياي نگاهم شبي از خاطرهها
و به دنياي غزل هام طراوت بدهيد
روي پرچين سكوتم غزلي ساز كنيد
و به آواز دلم فرصت رجعت بدهيد
عطش عشق سراپاي مرا مي سوزد
باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد
« تو مي آيي»
تو در دنياي چشمانت هزاران كهكشان داري
ومي آيي و همراهت بهار نور مي آري
غزلباران احساس و دو بيتيهاي چشمانت
به دشت لحظههاي انتظارم مي شود جاري
تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي
به باغ سينههامان غنجه غنچه مهر ميباري
تبسم ميشوي بر روي لبها ميزني لبخند
ميان قلبها گلبوتههاي عشق ميكاري
تو ميآيي زسمت جادههاي جلوهي اعجاز
تو كه معناي عشق و آيههاي سبزايثاري
تمام زندگي چشم انتظار رويشي زيبا!
تو ميآيي و همراهت بهار نور ميآري
شعر ها از: شیوا فرازمند