« ‌ریا ‌»
 
بازی می کنم
با ورق‌های سیاه‌بازی تو
در خیابانی که
سبز می‌شود درانتهای بلوار منتهی به گورستان
تاب می‌خورم
با جمله‌هایی که
زود
زود
آبستن می‌شوند
از کرم‌هایی که
دروغ دروغ
می‌ریزند
و خنجرهایی که
پشت پشت می‌بارند...
 
 
 

« استفراغ »
 
بالا می‌رود
از ارتفاع بغض‌های گره‌خورده
با سنگفرش کوچه‌های شب‌زده
توی صدای پیچ‌خورده با چشم‌هایی که
رنگ عوض می‌کنند
لنز به لنز
...
لا‌به‌لای هزارتوی نفس‌های متعفن
نفس می‌کشد
بالا می رود... بالا می‌آورد
تو
من
پنجه می‌اندازد
دور گلوی هزاره‌های بخت‌برگشته
در سایه‌هایی که
پشت مژه‌هایی زندگی می‌کنند که هرگز باز نشده‌اند
جیغ می‌کشد
درد
درد
درد
...
حالا برای نفس آخر
تو آماده‌ای....
 
 
 
« آدامسی »
 
خوشه تعارف می‌کنی
به داس
برای دست‌هایی که
سوزن می‌زنند
روزمرگی‌ها را
آجین آجین
چله می‌شوی
روی پله‌هایی
که با قدمهای دیوانگی‌ات قرق شده‌اند
داغ می‌شوی بر شعله های رقاص
با سمفونی تاریکی‌ها
روی بسته‌های آدامس ولو شده در کف اتوبوس
این‌بار
بالا که می‌روی
داس باش!
 
 
 

« فریب »
 
با دشنه‌ي فريب به سمتم که تاختند
آنها مرا زجنس نگاهم شناختند
دشنه نبود چاره و بين من و بهار
آري براي فاصله ديوار ساختند
ديوار هم که تاب نگاه مرا نداشت
آنها ببين از اين‌همه قدرت گداختند
آواره‌تر شدند به ميدان تيرگي
آهنگ بي‌قراري و حسرت نواختند
تصميمشان شکستن فانوس عشق بود
حالا ببين که قافيه را نيز باختند
 
 
 

 « جسد »
 
اين اشتباهي سيه بود: يک مرد زخمي و پردرد
رفت و حريم دلش را در پيش نامرد گسترد
صد وصله از جنس نيرنگ، صد پيله از جنس آتش
صد مرهم از جنس حيله، برداغ او بست نامرد!
يک شب نقاب سياهِ آن دیو بدکار افتاد
دودي شبيه تنفر از چشم او اشک آورد
صد تکه شد قلب آن مرد، ابليس بود آن سياهي
در جان او درد پيچيد، زخمش دوباره عود کرد
فردا که خورشيد برخاست، يک نعش و يک زخم را ديد
يک زخم چرکين و بدبو، يک رد خوني ِ ولگرد !!
 
 
 
« اشک »

تو کز زلال دو چشمم شبانه می‌باری
به من بگو که چرا بی‌بهانه می‌باری؟
ستاره‌ای که دمیدی از آسمان دلم
تو شبنمی که به روی جوانه می‌باری
زنغمه‌ی غم و اندوه هق‌هق‌ات ای اشک
به لحظه لحظه‌ی شعرم ترانه می‌باری
به روی گونه‌ی زردم غبار اندوه است
برای شستن آن عاشقانه می‌باری؟
تجسم همه‌ی درد روح من هستی
از ارغنون دلم جاودانه می‌باری
مجال گفتن شعرم نمانده اما تو
به طبع شعر دلم دانه‌دانه می‌باری....
 
 
 

« مردی که... »

مردی که خواب هر شبش تعبیر عشق است
زخمی نشسته بردلش تقصیر عشق است
پهلوزده غم  بر  تمام  خاطراتش
یعنی: همیشه تا ابد درگیر عشق است
در نقشه‌ی جغرافیای چشمهایش
یک وسعت بی انتها - پامیر عشق - است
آمیزه‌ای از دردوغم ، بغض است و فریاد!
مردی که بر پای دلش زنجیر عشق است
 
 
 
 
 
 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در سه شنبه 12 آذر1387 موضوع شعر | لينک ثابت