سلام...

یادم باشد که برای شبهایم یادی هست... یادم باشدکه یادم نرفته زخم خنجر، یادم باشد دیر یا زود پایانی هست برای تمام راه‌های رفته، نرفته و امتحانی که تمام نمره‌های گرفته‌شده را بر باد می‌دهد جز آزمون انسانیت را... .

این‌روزها ملالی نیست جز درد دوست که نه دعا کردم برایش و نه التماس! فقط آرزو کردم... همین!

 

 « اتاق شعر »

پل‌های تمام جهان

بنا شده

          روی امواج تو

ویلدایی چشم‌هایت

عمیق‌ترین فصل‌ خواب‌های من!

که غرق می‌شود

افسون زنانه‌ام

در دست‌هایت که گرگ

                                گرگ می‌شود

زوزه می‌کشد

انگشتانت

می‌رقصد

روی کلاویه‌های سیاه

                            فقط

پشت به خورشید

سایه می‌شوی

روی پلی که در آغوش کشیده امواجت را

سخت...

سخت....

یادت باشد

پلان آخر

          روی سن...

اتاق شعر

...و پنجره ای که رو به دریا باز نمی‌شود!

 

« جانبازی »

 می‌رود در مسیر پی‌در‌پی ، باز هم در جهات سردرگم

و نفس هاش سخت و ناله‌کنان، بر تنش زخم نیش یک کژدم

 و پر از حس شاعرانه شدن، حسرت رفتن و رها شدنش

حسرت قصه‌های تکراری، قصه‌ی سیب و آدم و گندم!

 مانده در داغ سرخ دستانش، ردی از خون پیکری زخمی

غرق در نیمه‌ی سیاه جهان ، می‌زند داغ بر دل مردم

 اشتیاق بهار تعطیل است، سرعت درد می‌زند بالا

قرعه بر نام مرگ افتاده است، فال تلخی برای بار صدم

 کاش می‌شد ستاره می‌بارید، « بعد از این سالهای جانبازی »

قحطی عشق را ورق می‌زد، مردی از جنس آتش و هیزم!

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در یکشنبه 22 دی1387 موضوع شعر | لينک ثابت