آمدم با غزلی از پیش‌ترها.....
  
 

« حس شالي»

در ازدحام فاجعه گم شد شجاعتم

ديگر براي درد نمانده‌است طاقتم

 

تنهايم و غرور مرا زندگي گرفت

اين كوله بار تلخ شكسته‌ست قامتم

 

گفتند عشق قسمت تو نيست تا ابد

آنها نمك زدند به روي جراحتم

 

من مثل حس شالي‌ام و خشم داس‌ها

وقت درو عجيب گرفته شهامتم

 

دل‌تنگم و شبيه غزل‌هام بي‌قرار

با اين غزل عزيز! رسيده نهايتم

 

امشب بيا و رفتن من را نگاه كن

با مردن ستاره ببيني شباهتم!

 

و سپید این روزها.....

 

« دکل برق»

تمام قد

فکر می‌کنم به تو و هیجان دستهات

که خورشید دارد و ماه!

بالانس می‌زنم روی تپه

زیر دکل که برق از سرم بپرد.

فشارم بیفتد روی صفر

تو زانو بزنی

هیجان بیفتد از لای دستهات

با خورشید و ماه که شکل میان من و توست....

تمام قد

بزرگ می‌شوم توی قصه‌هات

و شعرهایی که بوی تند می‌دهد.....

می‌فهمی؟

 

 

پی نوشت:

"دکل برق"خودش می داند که از کجا آمده!...دوستش دارم.

 

 

 

 


 

نوشته ي شیوا فرازمند در شنبه 21 شهریور1388 موضوع شعر | لينک ثابت